چند روزي به اينترنت دست رسي نداشتم ببخشيد
يار مهربون تمام گفته هاي شما درست و منم خيلي سعي كردم رعايت كنم ولي جواب نميده چون يه نفر بايد خودش بخواد تا تغيير كنه و يا اعتماد كنه شوهر من اصلا نميخواد از چهارچوب و افكار غلطش دست بردار واسه همين تمام كاراي من نه به چشمش مياد نه تقدير ميكنه هميشه جوري بر خورد ميكنه كه وظيفم. واقعا از زندگيم خيلي سرد شدم وقتي ميبينم نه باهام حرف ميزنه از سر كار مياد يه سلام همين خوبي و خسته نباشيد من اگه نگم حتي حالمم نميپرسه مياد ميشينه هيچ حرفي نميزنه چندين بارها گفتم چرا حرف نميزني ميگه چي بگم من شروع ميكنم به حرف زدن هميشه اخرش يا دعواس يا حرفاي شكننده هميشه هم بلا استثنا بعد حرفي پاي خانواده من ميكشه. ميريم مهموني همش خودش ميگيره حرف نميزنه هيچ واكنشي نشون نميده واقعا خجالت ميكشم. نه مسافرتي ميريم نه تفريح دو نفره هيچييييي. همش جوري بر خورد ميكنه انگار از من بي زاره از من بدش مياد به خودشم گفتم ميگه نه اين فكر تو هستش من از تو بيزار نيستم ولي اگه كسي كسي دوست داشه باشه بهش توجه ميكنه شاديش غمش براش مهم نه اينكه من دراز بكشم بميرم نمياد بپرسه چي شده مردي زنده اي نه خواسته هام براش مهم نه نيازم. پولم كه نميده اين مسيله پول داره داغونترم ميكنه. همش دوست داره من در مقابل خانوادش خورد كنه هميشه خانوادش ببينن اين اصلا به زنش اهميت نميده تا بلكه راحت بشن با وجود تمام اينا رفته رفته محبت من نسبت به شوهرم و زندگيم داره كم ميشه و همش افسوس اين ميخورم كه چرا انتخاب اشتباهي كردم چرا عاشق شوهرم نيستم چرا مردم و اكثر زوجها با هم خوبن هواي هم دارن برا همديگه مهمن ولي ما نه و صد افسوس كه الان يه دختري دارم كه به خاطر اون و ايندش هيچ كاري نميتونم بكنم با تمام اينا چه جوري بشينم الكي تعريف كنم الكي بگم دوست دارم و هزار تا حرف ديگه البته كردم تعريفشم كردم همه جوره خودم تغيير دادم ولي فايده اي نداشت.








علاقه مندی ها (Bookmarks)