با سلام و احترام
ممنون آقای خاله قزی که راهنماییم می کنید نظراتتون برام بسیارمفیده
خداروشکر خونه پدرشوهرم رفتیم و همه باهام رفتارشون خوب بود. جز یکی از خواهرشوهرام و برادرشوهرام که سردتر برخورد کردن منم زیاد خودمونی نشدم باهاشون و با هم یه احوال پرسی کردیم .
در طول مهمونی همسرم رفتار خوبی باهام داشت و منم بعد از مهمونی بهش گفتم ممنون عشقم که هوامو داشتی و اونم خوشحال شد و دستمو بوسید
یه مورد پیش اومد و اونم این بود که خونواده شوهر خواهرشوهرم هم دعوت بودن و من فهمیدم چند ماهه قبل دخترشون رو عروس کردن و مجلس گرفتن و مارو دعوت نکرده بودن.من به شوخی به مادرشوهر خواهرشوهرم گفتم باشه دیگه عروسی می گیرین مارو هم دعوت نمی کنید باز.
گفت دعوت بودین شما نیومدین گفتم نه من اصلا خبر نداشتم دخترتون عروس شدن گفت دعوت بودین به عروسمون گفتیم چرا نیومدن گفته مسافرتن رفتن قشم. من همونجا از همسرم سوال کردم ما امسال زمستون مسافرت بودیم گفت نه بعد بهشون گفتم ما اصلا سفر نبودیم که همین جا بودیم بعد مادرشوهر خواهرشوهرم عروسشو (خواهرشوهرم رو) صدا زد و بهش گفت مگه بهشون نگفتی دعوتن بعد خندید گفت نه دیگه همون موقع من با خودم گفتم شاید نیان دعوتشون نکردم آخه عروسیه اون یکی دخترتون دعوت بودن نیومدن.منم گفتم اون موقع عروسیه دوست همسرم بود و من بهش گفتم که اینجا بریم ولی اون خواست که عروسیه دوستش بریم.اما الان عروسی ای دعوت نبودیم اگه دعوت بودیم حتما میومدیم.
در کل ناراحت شدم که چرا خواهرشوهرم به خاطر اختلافی که بین من و خانوادشون هست دعوت یه نفر دیگه رو از ما پنهون کرده و با اینکه خودش دلیل اونبار نرفتن رو میدونست این کارو کرد و بهونه اورد.برای همین هم جای اینکه بیام خونه و به همسرم غر بزنم همونجا جلو مادرشوهرش گفتم و دستش رو شد.










علاقه مندی ها (Bookmarks)