ظاهراتوي تاپيكم بامشكل مواجه شدم و براي بعضي از دوستان اين ابهام ايجاد شده كه من دارم براشون داستاني رو سر هم ميكنم و .. ولي من فقط گفتم من يه نويسنده ام واين قصه زندگي خودم بوده كه با مشكل مواجه شده /
در هر صورت هر كدام از ما ها تو زندگيمون يه قصه اي داريم ومن حتي اگه مثل جودي يه نويسنده به حساب بيام تا حالا فقط قصه زندگي خودمو به يه نوعي نوشتم واين آخريشو ديگه حتي نمي دونستم و تصورش رو هم نمي كردم كه يه كابوس اينقدر واقعي بشه!
باور كنيد هر چي به صورتش نگاه ميكنم تا نشاني از مهربوني گذشته توش پيدا كنم/هيچي نمي بينم . همه دوستام مارو با همديگه ديدن /همه فروشگاههائي كه ما باهم ميرفتيم اگه بگم براي مامانم دارم خريد ميكنم يا اگه پيش دكتري كه باهم پيشش ميرفتيم يه بار باهم نريم ميدونن ما با هميم و ميپرسن/چي شده اينبار باهم نيومدين!
الان بيشتر از8 ماهه كه ديگه هيچگونه رابطه اي از نوع مادر و دختري نداريم و من اول سال كه اينو فهميدم چه موقع عصبانيت چه تو خلوت خودم اين حس دارم كه اون نيست و ديگه هيچگونه رابطه اي با هم نداريم












علاقه مندی ها (Bookmarks)