نیلوفر 25 عزیز
معلومه که فشار زیادی را تحمل می کنی.همه ما لااقل در این تالار افراد زیادی را دیدیم که شرایط مشابه شما را داشته اند .یعنی خانواده برای ازدواج با شخص مورد نظرشون مخالفت می کردند. اما شما زندگی راخیلی سیاه کرده اید. شما گفتید که خدا می خواهد شما دو نفر به هم برسید اما مادرتان نمی خواهد. اگر واقعا این طور است یعنی مادرتان مانع امر حتمی خداست
آیا چنین چیزی امکان دارد؟
گویی شما روابطتان با مادرتان پیش از این خوب بوده. پس مادرتان ذاتا آدم خوبیست . کمی از بالا به این موضوع نگاه کنید جوری که خودتان نقش اول این داستان نباشید. حالا داستان را از زبان سوم شخص از اول بنویسید. به جای نیلوفر فکر کنید به جای مادرش فکر کنید. مادری که پیش از این همراه و همدم او بوده. چه اتفاقی افتاده؟ آیا حرف های یک نفر می تواند رابطه عمیق مادر و فرزندی را از بین ببرد. اختلاف نظر با خانواده در امر ازدواج برای هر کسی ممکن است پیش بیاید .آیا همه باید اینگونه به ستوه آمده و دست از خانواده خود بشویند؟![]()
حرف های من به معنی طرفداری از مادرتان نیست بلکه برای این است که تنها به قاضی رفته اید و او را در محکمه احساسات مجرم شناخته اید. باور کن خیلی خیلی دوستت دارم
اگر چه کلامم تلخ است اما روش فکر کن![]()













علاقه مندی ها (Bookmarks)