سلام دوستان عزیزم
منو ببخشید که خیلی دیر تونستم بیام و پیام های شما رو بخونم
این چند روز برای مدت کوتاهی دسترسی به نت داشتم و برای همین شرمنده شما شدم
از همه دوستان عزیزم ممنونم...برای من جالب و در عین حال خیلی خوشحال کننده است که چه طور با حجم زیادی از دلسوزی ها ...مهرورزی ها و دلنگرانی ها از کسانی روبرو شدم که نه من می شناسند ...نه به من نزدیکند.. و نه حتی کوچکترین احساس عاطفی مابین ما وجود داشته است
خوشحالم که اینجا عضو شدم و واقعا از همه شما سپاسگذارم
حضور شما و نوشته هاتون به من انرژی میده و این پیام رو به من منتقل میکنه که در به دوش کشیدن دردهام تنها نیستم
من از تمامی نوشته های شما استفاده میکنم ....میدونم که گاهی مابین دوستان تعارض عقیده ممکنه پیش بیاد یا نظرات با یکدیگر مخالف باشه اما من تمام نظرات شما رو مثل گوهری گرانبها نگه میدارم و سعی میکنم هوشمندانه از تک تکشون در جای مناسب استفاده کنم
شیدا...یارهمراه....تواد آرزو ..شایسته...میس بیوتی...عشق آفرین...نیکیا...مریم میم ...بی نهایت...از همه شما که علیرغم مشغله های خودتون و گرفتاریهاتون وقت گذاشتید و منت بر سر من نهادید و برای من نوشتید نهایت سپاس و قدر دانی رو دارم و از درگاه خداوند منان آرزوی زیباترین و بهترین دقایق رو برای شما دارم ....
من سعی کردم تغییر کنم ...البته غلبه بر افسردگی کار بسیار سختیه مخصوصا در سنی که من هستم چون معمولا در این سن آدم ها توان و انرژی سال های قبل رو ندارند و هر کوششی تلاشی مضاعف می طلبه ....
اما اولین قدم با هر زوری بود رفتم و موهام رو که تقریبا سه رنگ شده بود به یک رنگ ثابت ، رنگ کردم ....مدت ها بود در آیینه چهره شکسته و اخموی خودم رو میدیم و بیشتر عذاب میکشیدم ...ولی الان حداقل موهام روحیه ام رو خراب تر نمی کنه ....دو تا بعدازظهر در این هفته با دخترم رفتم بیرون و خوش گذروندم ...قبلا هر جایی میخواستم برم حتما قبلش از همسرم اجازه میگرفتم ...کلی قربون صدقه اش میرفتم بهشون میگفتم بیاین بریم بیرون مهمون من و...و تقریبا 90 درصد مواقع قبول نمیکردند...ولی این بار فقط بهشون اطلاع دادم زنگ زدم و گفتم من و ...داریم میریم بیرون ...همین...و همیشه برای ایشون از بیرون شام میگرفتم اگر مثلا فست فود میرفتیم برای ایشون هم سفارش میدادم و می آوردم خونه ولی این بار این کار رو نکردم ...خیلی تعجب کردند اما چیزی نگفتند...
مهمون داشتم ...خانواده خودم اومدند سعی کردم لحظه هایی که هستند رو خوش باشم و در تمام مدتی که حضور داشتند با اون ها صحبت کردم و پذیرایی کردم و فقط بنا به ضرورت خیلی عادی با همسرم حرف زدم و این براشون بسیار عجیب بود چون همیشه وقتی مهمون داشتم ایشون در اولویت بودند ...خیلی مواظبشون بودم هواشون رو داشتم و مثل مهمون از ایشون هم پذیرایی میکردم ولی این بار بعد از تعارف به مهمون هام برای خودم میوه و بستنی برداشتم و همونطور که با مادرم صحبت میکردم میوه خوردم ...بنابراین خودشون بلند شدند و میوه برداشتند و حتی برای من تو پیش دستیم گیلاس گذاشتند ( چون میدونند که من گیلاس خیلی دوست دارم )
با اون خانم که گفتم از اقوام بسیار نزدیکه و در همون مجتمع پزشکی که همسرم هستند کار میکنه صحبت کردم و گفتم دوست دارم بیام اونجا رو ببینم ...ایشون تعجب کردند . از من پرسیدند مگه نمی تونی با همسرت هماهنگ کنی بیای که بهشون گفتم که من روزهای 5 شنبه میتونم بیام چون تعطیلم که همسرم اون موقع اونجا مطب نداره .........بنابراین هفته آینده به بهانه سر زدن به این خانم میرم مجتمع ...و به این خانم دکتر هم گفتم که به کسی نگند که من همسر دکتر ...هستم و ایشون هم قبول کردند
...
و از همه مهم تر ...جایی هست( یکی از مطب هاشون که با دوستشون شریکن ) که من مطمءنم که همسرم مدارک یا اسنادی رو که بخوان سکرت باشه ، اونجا نگه میدارند...برنامه ریزی کردم هفته آینده میرم اونجا ( بدون این که همسرم متوجه بشه ) و خیلی چیزا رو متوجه میشم ...فقط برای من دعا کنید که همسرم نفهمه که من رفتم و این که واحد های روبرویی به همسرم یا شریکشون چیزی نگند که مثلا خانم ...اومده بود اینجا ...میدونم که کار چندان عاقلانه ای نیست اما تردید و شک داره منو از بین میبره ...میخوام تکلیفم رو حداقل با خودم یکسره کنم ...بدونم چه خبره...الان واقعا انگار بین زمین و آسمون معلق هستم
روحیه ام بهتر شده ...با خودم خیلی حرف زدم ...تمام کلماتی که دوستانم در همین سایت نوشته بودند رو به خودم گفتم ...سعی کردم به این باور برسم که من نقطه بسیار بسیار بسیار کوچکی در جهان هستم و این که غم و اندوه من به تنهایی بدون هیچ تلاشی چیزی رو تغییر نخواهد داد این که کائنات و دیگر انسان ها موظف نیستند که مشکلات من رو حل کنند و تنها کسی که باید بتونه دوباره قامتش رو محکم نگه داره و بایسته و از حقوقش دفاع کنه فقط و فقط خودم هستم ...به آینده فکر کردم که دخترم از این که کنار مادری خسته و رنجور باشه چه قدر زجر خواهد کشید تا الان من مادری محکم و استوار بودم که همیشه به مشکلات (به ویژه مشکلات مالی) لبخند می زدم و مبارزه میکردم و شکستشون میدادم ولی حالا مادری رو میبینه که حوصله فیلم نگاه کردن ، ...بازی کردن...کتاب خوندن ...رو نداره ..و من مصمم هستم که نگذارم از پا دربیام....روی پاهام بایستم...به عشق فرزندم میتونم خودم رو مجدد احیاء کنم ....برای من دعا کنید ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)