ممنون از دوستانی که نظر دادن.
آقای علیرضا 198
ممنون از پاسخ کاملتون و تحلیلی که روی رفتار من داشتین. من قبول دارم که تمام رفتار من درست نبوده و اون ماجرای قهر و درگیری من و شوهرم دو روز بعد از اون شب اتفاق افتاد. وگرنه همون شب شوهرم بهم گفت تو باید میگفتی: هر چی خودمون صلاح میدونیم. در مورد صمیمیت خانواده من هم 4 خاله و سه تا دایی دارم و اتفاقا با اون ها خیلی صمیمی هستیم. مشکل اینجاست که با وجود صمیمیت احترام همدیگه رو حفظ می کنیم. برای مثال: من یه زن داییم هم سن مامانمه، دومی پنج سال ازش کوچکتره و سومی 17 سال (که در واقع میشه جای دخترش!). اون وقت مامان من و بقیه ی خاله هام همه ی اینا رو بدون توجه به سنی که دارن با احترام صدا میزنن و رفتار می کنن. پس منم وقتی دارم به بچه های سه و چهارساله ی خواهر شوهرم که ازم 13 سال بزرگتره احترام میذارم میتونم این حق رو داشته باشم که با من با همون احترام رفتار کنه. مگه نه؟ (اینو در دفاع از خودم نگفتم دوست دارم نظرم رو نقد کنین)
در مورد قیمت چیزایی که خریدیم قبلا تجربه کردیم که وقتی قیمت چیزی رو گفتیم گفتن گرون گرفتین، کلاه سرتون شده، لازمتون نبوده چرا خریدین و ... (رفتار درست تو چنین مواقعی که دارن مواخذه تون میکنن چیه؟ من و شوهرم به این نتیجه رسیدیم که کلا قیمتشو نگیم)
منم دقیقا معتقدم رفتارمون با هم متفاوته و همین داره باعث سوتفاهم میشه. شما وقتی کسی رو نمیشناسین سعی می کنین با احتیاط برین جلو تا از روی برخوردایی که داره متوجه بشین چطور باید باهاش رفتار کنین. متاسفانه با من با بی ملاحظه گی تمام داره رفتار می کنه و این بی ملاحظه گیه که داره منو بهم میریزه. وگرنه شاید میتونستم باهاش بهتر کنار بیام. مخصوصا وقتی بهش جواب سربالا دادم اگه مغرضانه نباشه سوالش، دفعه ی بعدی حواسشو جمع می کنه با خودش میگه زن داداش من از این سوال خوشش نمیاد پس من ازش نپرسم. نه اینکه تکرار و تکرار و تکرار
(به خدا هدفم توجیه کردن رفتار خودم نیست دوست دارم نظرم رو نقد کنین اگه اشتباهه)
در مورد درون گرا و حساس بودنم درست گفتین و در مورد اجتماعی بودن خواهر شوهرم همینطور. و متاسفانه در مورد اینکه ازشون متنفرم و نمیخوام ببینمشون هم برداشت درستی داشتین. اما به خدا من آدم آرومیم لااقل تو چهره م مشخص نیست. با بچه های همین آدم میشینم بازی می کنم و باهاشون حرف میزنم و بهشون توجه می کنم. طوری که بارها مادرشوهرم و خود خواهر شوهرم گفتن تو حوصله ت زیاده.
اون شب من با شوهرم کمی تند در مورد خواهرش صحبت کردم و اونم منو آروم کرد. حالم بهتر شد و فکر کرد موضوع تموم شده س اما من تا صبح بیدار بودم و اشک ریختم ... (ما تو شهر خودمون خونه ی پدری من هستیم و اون دعوایی که گفتم و تهدید به طلاق کردم تو تهران اتفاق افتاد).
خانوم حنا 00200
ممنون از پاسختون. این موضوع یه موضوع کوچیک بود اما این دخالتا تو موضوعات دیگه هم خودش رو نشون داده. در واقع از بین نرفته فقط از یک موضوع به موضوع دیگه منتقل شده. اتفاقا تصمیم دارم با خود خواهرشوهرم این موضوع رو مطرح کنم...
ممنون از بی نهایت عزیز، بله متاسفانه هیچگونه مهارتی روی ارتباطاتم ندارم و هیچگونه سیاستی هم ندارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)