ممنون بابت جوابتون منم هيچ وقت در مقابل همسرم نمي ايستم كلا متعقدم در مقابل هر چيزي وايسي طرف مقابل مقاومت ميكنه و كار سخت تر و سختتر ميشه و اين يه مثالي كوچيك بود گفتم خانوادم از قبل گفتن نميان واقعيتش هم اين كه اصلا نميخوام خانوادم با خانوادش ارتباط داشته باشن چون واقعا در هر موردي حرف در ميارن و منم بدم مياد از خاله زنك بازي مخصوصا در مورد خانوادم. نميدونم متوجه ميشين يا نه خانواده شوهرم شديدا يك كلاغ چهل كلاغ ميكنن و خوب ميدونن من شوهرم سر خانواده مشكل داريم در مورد اونا هي حرف در ميارن دلم به مامانم ميسوزه سعي ميكنه در مقابل خانواده شوهرم هي كوتاه بياد ولي اونا هم همش حرف در ميارن و واقعا اين موضوع كلافم كرده و تاثير 100% روي شوهرم دارن نميگم رابطه من و همسرم بد ولي اين اختلافات اصلا نميزاره از زندگي لذت ببرم
من خيلي از حرفهاي تالار استفاده كردم تا زندگيم درست كردم نميگم موفق نشدم ولي هميشه مقطعي بود يه مدت شوهرم خوب ميشه مثلا يك ماه تا يه اتفاقي ميافته ميگم حق باتوهستش رابطم كم ميكنم دو ماه طول ميكشه رابطه به روز اول برگرد باز يه ماه خوبيم بازم سر يه حرف ديگه اين يه مثال بود زدم و من مشكلم اينه كه به شوهرم بفهمونم زندگي اينهمه طولاني نيست كه اينهمه سخت گرفته مشكلم اينكه من احساس ميكنم همه اين حق به جانب بودنهاي همسرم تقصير خودم چون بي خود با خود همش گفتم حق با تو هست تو راست ميگي بعد تو همه بد هستن هميشه سعي كردم بفهمه اولويت من اون هست نه كس ديگه كه واقعا هم اونجوريه ولي نمي خواد بفهمه. نمي خواد ببينه منم تصميم گرفتم خودم تغيير بدم رويم تغيير بدم با تو خوبي تو گلي تو فرشته اي كاري جلو نميره حداقل ديدگاه من اين هست وقتي به زندگي خواهر شوهرام نگاه ميكنم ميبينم چقدر موفق هستن و راض موفقيتشون اين نيست كه مردشون بزارن سرشون بگردونن رازشون اين كه اول خودم مهم هستم بعد تو (شوهر) مهم هستي بعد خانوادم
اشتباه من اين بود كه اول شوهرم اولويت دادم من بايد اول به خودم اولويت ميدادم نيازهاي خودم سلامت خودم تفريح خودم ... بعد تو بعد خانوادم خانوادت
باور كنين من هر روز عصر چون يه جا بوديم ميرفتم خونه مادرشوهرم ٢-١ ساعت ميشستم ميومدم تو اين ١-٢ ساعت بخدا قسم حرفهايي ميشنيدم كه از مادرم نشنيده بودم رفتارهايي ميديدم كه واقعا اذيت ميشدم ولي از عيد فطر كلا تغيير دادم حتي ١ ساعت هم نرفتم هر وقتم پرسيدن گفتم تو خونه هستم با دخترم مشغولم و عصرها استراحت ميكنم. الان ميبينم كلي روحيم باز شده ٤ سال اين كار من بود كه به اجبار همسرم ميرفتم هر روز ولي ديگه نميرم وامثال اين كارها باور كنين من چها ماه يه بار ميرفتم ارايشگاه سالي يه بار موهام رنگ ميكردم ولي الان ميبينم چه ابلهي بودم اگه نميرفتم چون شوهرم ميگفت پول نداره ولي كمي دقت كردم ديدم تا من زور نكنم ايشون نميخواد خرج كنه من خيلي ملاحظه شوهرم و خانوادش كردم ولي ميبينم اشتباه كردم اشتباه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)