bloom عزیز چرا ماجرای دوستت رو زود تر نگفته بودیا ا ره می ترسم یه روزی شرمندش بشم که خیلی دیر شده باشه من یه چیز از خدا می خوام و اون اینکه دوستش داشته باشم و عاشقش بشم اون لیاقت دوست داشتن رو داره الان شدم یه دخترافسرده همش به ظاهرش نگاه میکنم ببینم دوستش دارم یا نه من یه دختر شاد بودم پر هیجان ولی الن همش گریه میکنم
از دوستای عزیزم که به حرفام گوش میدن ممنونم اخه من خواهر ندارم تا دردو دل کنم یه بارم که با مامانم حرف زدم اینقدر نارحت شد گفت تو خودت انتخابش کردی حالا میگی نه بابام گفت من از دست تو سکته میکنم من عاشق مامان بابام هستم واسه همین تصمیم گرفتم حرفامو بهشون نگم تا ناراحت نشن الان که دارم تایپ میکنم تو خودم گریه میکنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)