سلام دوست عزیز
من خودم به شخصه مخالف جدایی و جا زدن توی حل مشکلات خانوادگی هستم. نمی خوام بگم مقصر تویی یا اینکار رو می کردی الان اینجوری بود یا راهی که باید می رفتی و نرفتی رو بهت یادآوری کنم. اما می خوام بگم هر کاری یا هر اشتباهی تاوانی داره. انتخاب اشتباه کردی و ازدواج کردی الان تاوانش بچه اته. حالا حرف گوش ندادی ازدواج کردی یا نه حرف گوش نکردی وقتی بچه نداشتی جدا شدی خوب الان تاوانش رو داری می دی.
زندگی خوب و زیبا و پر از عشق زحمت و سختی می خواد این یه قانونه. درسته بعضی ها خوش شانسن قبل از ازدواج عشقشون رو پیدا می کنن ازدواج می کنن اما اونها هم مشکلات خودشون رو دارن هر کسی توی زندگیش درگیره مهم اینه که چه طور اون مشکل رو مدیریت می کنه.
زندگی شاد و پر از عشق می خوای دو راه داری یا جدا شی یا بمونی. که هر دو مشکلات و سختی های خودش رو داره. اگه بمونی باید شوهرت رو یه مدت تحمل کنی و رفتارت رو عوض کنی خودت رو تغییر بدی تا شوهرت هم تغییر کنه. می فهمم خیلی چیزای روی اعصابت توی زندگی وجود داره باید بتونی چند سال تحمل کنی که به قول دوستمون اعتماد شوهرت رو جلب کنی. یه سری چیزها رو باید بپذیری اینکه شوهرت مرد سالاره اینکه مادرشوهرت بخوای نخوای عضوی از خونوادته. خیلی ها با مادرشوهرشون سالها توی یه خونه و باهم زندگی کردند و تا پایان عمر مادر مشکلی هم نداشتند چون پذیرفته بودند. می دونم حرف زدن در موردش آسونه و شاید فکر می کنی توی موقعیت تو نیستیم و درک نمی کنیم اما همه ما مشکلات داریم و با فکر کردن دنبال راه حلش می ریم . الانم من دوست دارم با راه حل هایی که به ذهنم می رسه بهت کمک کنم و واقعا هم می دونم سخته و صبر لازم داره.
راه دوم جداییه. خوب اینم سختی های خودش رو داره من خودم تجربه جدایی ندارم اما نزدیکانم داشتند. اول اینکه در یکی از اشنایانمون خانوم صبر کرد تا بچه هاش 18 ساله شوند بعد جدا شد و بچه های نسبتا موفقی هم داره. اما عمر و جوونی خودش رفت و این یعنی 20 سال تحمل کردن که سختی خودش رو داشت ولی الان راحته. بچه هاش سروسامون گرفتن و دیگه آقا بالا سر نداره. یکی از آشنایان دیگه بچه ها رو داد به شوهرش و رفت دنبال زندگیش. ازدواج کرد الان هم هر از گاهی بچه هاش رو می بینه ولی ناراحتی های خاص خودش رو داشت و زندگی بچه هاش زیاد تعریفی نداره و زندگی سختی دارن چون هیچ کدوم درس نخوندن و بیکارن. یکی از دوستانم هم مادرش بعد از 10 یا 12 سال جدا شده بود و می گفت به خاطر اینکه بچه هامو نگیرن صبر کردم به سن قانونی برسن بعد دخترش می گفت کاش زودتر جدا می شدی می رفتی خارج الان ما رو می بردی (مادرش امکان مهاجرت توی جوونی رو داشت و کار خوبی داشت که به خاطر شوهرش از دست داد) یعنی بچه اش حاضر بود مادرش جدا شه ولی الان چیزهای دیگه به دست می آورد.
اینا مثال هایی بود که دیده بودم.و می خوام بدونی آدم باآدم و موقعیت با موقعیت فرق می کنه. یکی بیاد بگه بچه ام رو نگرفتن و جدا شدم خوب شاید شوهرش می خواسته ازدوج کنه بچه دردسر بوده واسش اما در مورد شما هم مادرشوهرت پشت همسرته و هم نقطه ضعف تو بچته. پس اگه می خوای جدا شی باید قید بچه ات رو بزنی و وابستگیت رو به این زندگی کم کنی و به سمت پیدا کردن عشق رویایی و یه زندگی کاملا جدید بری که توی زندگی باهاش ناراحت نباشی.
این موارد رو نوشتم که با جزئیات بیشتر بهش فکر کنی و ببینی چه جور آدمی هستی ؟ با دیدن مشکل صورت مساله رو پاک می کنی یا حلش می کنی ؟ چرا فکر می کنی مشکل تو غیر قابل حله؟ امکانش هست استقلال مالی داشته باشی؟ علت این همه کنترل همسرتون چیه؟ چرا نمی ذاره از خونه بیرون برید؟ چرا با مادرش نمی رید استخر مثلا؟ چرا از مادرش فراری هستی؟ چه بدی کردن که نمی تونی ببخشی؟ چرا با مادرش نمی ری خرید یا پارک یا باشگاه (اگه انقدر پیر نباشه که نتونه راه بره)؟ اینجوری شوهرت اجازه می ده بری؟ به نظر کلید حل مشکلات شما مادر شوهرته. اگه توهین خاصی بهت نکردن که بتونی ببخشی به نظرم از در مادرش وارد شو. هر آدمی نقطه ضعفی داره که اونو در برابر شما مهربون کنه. ببین نقطه مهربون کردن شوهرت چیه؟ از زبون بچه ات درخواست کنی جواب می گیری یا به مادرش بگی بهش بگه؟ واسه هر کسی باید از راهش وارد شی؟
می خوای راههای جدید رو امتحان کنی شاید شوهرت نرم شه؟ یا واقعا فکراتو کردی و می خوای بدون هیچ تلاش اضافه ای عمرت رو هدر ندی و جدا شی؟ در صورت جدایی خوب دخترت رو هم بده بزرگ کنن که عمرت هدر نره و بتونی راحت تر هم دوباره ازدواج کنی. می دونی که زن مطلقه با یه بچه سخت تر می تونه دوباره ازدواج کنه.
اینم بگم فکر نکن از این همسر جدا شدی یه شوهر دیگه با تمام معیارهات پیدا می کنی نمی گم شوهر نیست یا خدایی نکرده شما مشکلی داری اما مرد با معیارهای معقول خیلی کمه و اگه پیدا شه یا ازدواج کردن یا در شرف ازدواجن .
یه مورد دیگه که حدس می زنم در مورد شما ، و نمی دونم درست باشه یا نه فکر می کنم زندگیتو خیلی با دیگران مقایسه می کنی و اگه اینجوری باشه هی داری سم به زندگیت تزریق می کنی و زندگیت مسموم شده. باید از این کار دست برداری. به نظرم شوهرت کارش صحیح نیست اما رفتار غیر قابل حلی نداره و شاید یه مقدار مردسالار یا مامانی باشه. اینا در تناقض با همن چون یا مردسالاره یا مامانی. که رفتار با هرکدوم روش خودشو داره اگه بریدی و نمی خوای تلاش کنی یاد بگیری پس قید دخترتم بزن و برو یه زندگی رو از نو شروع کن اما فکر نکن زندگی بی مشکلی داشته باشی حتی اگر بتونی جدا شی و دخترتم بگیری توی ازدواج مجدد با مرد دیگه با مشکلات خودش روبرو می شی. اگر هم نخوای ازدواج کنی شک نکن مشکلات خاص دیگه ای خواهی داشت مثل تنهایی خودت و تربیت فرزندت و حتی بزرگ کردن فرزندت به تنهایی کار آسونی نیست
بیشتر فکر کن و به جای فرار از مشکلات وایسا و حلشون کن. می دونم بریدی و خسته ای ولی یه فرصت به خودت بده یه سفر برو و از مقایسه زندگیت با دیگران دوری کن (البته اگه حدسم درست بوده باشه) .
موفق و شاد باشی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)