سلام دوستان عزيزم، اميدوارم حال همه تون خوب باشه.
بچه ها من از وقتى اومدم خونه خيلى چيزا بختر شده، شوهرم واقعا خيلى كم با دوستاشه، سر موقع مياد خونه و سر موقع ميره، ب خونوادم خيلى احترام ميذاره،
منم خيلى بهتر شدم، اصن بهش گير نميدم و موضوعاتو كش نميدم، چون محوراى اصلى خواسته هام داشت براورده ميشد.
اما...
ديشب...
شوهرم ازم پرسيد از زندگيت واضى اى ديگه، گفتم اره مممنونم واقعا مرد خوبى شدى برام.
يهو گف پس حالا ك مرد خوبى شدم ميذارى با دوستام برم مسافرت؟؟
منم گفنم الان نه، باشه بعدا،
گفت كى؟ گفتم هروق بهم ثابت شد ديگه واقعا مرد خوبى شدى.
ديگه چيزى نگفت. اما مطمعنم باز داره نسيم رفيق بازى ميوزه و از فردا شب هرشب استرش دارم با يه خواسته جديد بياد خونه.

درواقع ظاهرمو حفظ كردم اما واقعا ناراحت شدم، الانم ماراحتم، انتظارشو نداشتم دوماه نشده باز خواسته هاى قبليش تكرار شه. از يه طرف نميخوام باهاش لج كنم بقيه وجهه هاى خوبشم خراب شه. اينكه ميگم اوضاع خوبه باور كنيد منم خيلى خوب شدم، واقعا ناراحتى هامو قورت ميدم، فك نكنيد اون ي تنه عالى شده.
چن بار دوستاش زنگ زدن ما ميريم باغ بخوابيم، شوهرم خودش رد كرد و نرفت. فك ميكردم تموم شد براى هميشه.
حالا ميشه راهنمايى كنيد چطورى بهش يادوارى كنم قول داده بود دوستاى مجردشو بداره كنار؟