
نوشته اصلی توسط
نیکیا
سلام...
شما الان مثل شخصی هستید که مواد مصرف کرده و رفته لب بالکن یه برج بیست طبقه...
مادرش نگران میشه و میاد بهش میگه پسرم جای خطرناکی ایستادی بیا اینور پسره اگر به مادرش بگه مامان میدونم جای خطرناکیه... حواسم هست اگه احساس خطر کردم برمیگردم عقب مادرش خیالش راحت میشه اما اگر پسره بگه من حتما باید بپرم پایین و هیچ خطری اینجا تهدیدم نمیکنه مادرش زنگ میزنه آتشنشانی چون میفهمه که پسرش مسخه و هیچ اختیاری نداره...
وقتی اینجا از شما سوال میشه از اون خانوم بیشتر بگید و وقتی بهتون گفته میشه این ازدواج ممکنه آینده تون رو نابود کنه شما اگر این امکان رو بپذیرید و این ازدواج رو به کمک مشاور(چه اینجا و چه حضوری) سبک سنگین کنید ما شما رو پسر نوزده ساله ی عاقلی میبینیم که ممکن هم هست که تصمیمش ولو یک درصد درست باشه
اما وقتی میگید فقط همین خانوم و فقط همین ازدواج و من مطمعنم که اشتباه نمیکنم و... ما هم مطمعن میشیم که شما مسخ شدید و چون امکان اینکه زنگ بزنیم آتشنشانی رو نداریم بیخیال میشیم که برید خودتون رو بدبخت کنید...
آدمها توی موفق ترین ازدواجها بعد از چندین سال این اطمینانی که شما به زنی که چند ماهه باهاش آشنا شدید رو ندارند...
همین اطمینان بیش از حد شما که البته اقتضای سن و احساساتتون هم هست زنگ خطر بزرگیه..
علاقه مندی ها (Bookmarks)