ممنون مهارت جوي عزيز از توصيه هات ولي متاسفانه ١- شوهر من اصلا راضي نيست پيش مشاور بره و اين كار خرج بي هوده و اتلاف وقت ميدونه هر بار گفتم ميگه من مشكلي ندارم و من اينجوري فكر ميكنم كه چون شايد ميدونه مشاور ايرادهاش بهش ميگه و اونم مقصر ميبينه نميخواد اين واقعيت بشنوه. من اينجوري تحليل ميكنم.
٢- من خيلي در مورد خواسته هام صحبت كردم مثلا اينكه بيا حرمتها رو نگه داريم فش نده حداقل بخاطر دخترمون تا يه تربيت خوبي داشته باشه من خيلي رو تربيت دخترم حساسم و دوست ندارم پدرش تو چشمش بي ارزش باشه. يا اينكه دوست دارم يكي دو روز از هفته يكي دو ساعتي به خودم اختصاص بدم مثلا برم باشگاه يا يه كلاس موسيقي يا هر چيزي كه سرم گرم بشه و انرژي بگيرم تا بيشتر بتونم به زندگيمون انرژي بزارم يا مثلا بتونم تنهايي با دخترم برم بيرون يا اينكه بهم اعتماد داشته باشه با من درد دل كنه با من هم همسر هم رفيق باشه ولي متاسفانه قبلا هميشه مخالفت ميكرد حرفش اين بود كه تمام تفريحاتت دخترت و نيازي به تفريح نداري هر موقع خودم تونستم ميبرم بيرون يا فقط ميخواد من با خانوادش برم هر جايي ولي با مامانم يا تنهايي هيچ جا نرم قبلا حرف ميزد و مخالفت ميكرد الان مفيد مختصر ميگه نه يا هم حالا ببينيم چي ميشه خيلي ام پيش برم آخرش ميگه حرف يكبار ميگن نه. اصلا از كلمه نه واهمه اي نداره انقدر راحت استفاده ميكنه براي خيلي از كارا ١٠ بار نه ميگه تا اينكه من به زور يه كاري ميكنم و احساس ميكنم اين خصلت شوهرم تو دخترمم هست نميدونم چون بچس اينجوريه يا كلا خصلتش اينجوريه خيلي راحت نه استفاده ميكنه به نظر من اصلا خوب نيست همونطور كه بله گفتن به هر چيزي خوب نيست نه گفتنم اينقدر بده. و نميدونم چي كار كنم.
٣- تصميم گرفتم اينسري با صراحت بگم و عواقبشم بهش گوش زد كنم.
٤- من نميگم اشتباه ندارم ولي مطمئنم اگه شوهر من نسبت به من اينهمه سرد نبود يا به من اعتماد داشت و قدمهايي تو زندگيش بر ميداشت منم مطمئنن خيلي گرمتر به زندگيم ميچسبيدم من نهايت حسن نيتم به زندگيم نشون دادم و به با هاشم حرف زدم ولي اون نميخواد قبول كنه كه اينهمه نسبت به هر چيز هر كسي بدبين نباشه يا مسئول زندگيش باشه همش فكر ميكنه با دستور و زور گويي همه ميشينن سر جاشون. فكر كنين تو يه روز خيلي عادي كه نه بحثي بود نه اتفاق خاصي داشتيم باهم پياده روي ميكرديم با هم صحبت ميكرديم ميگه ميدوني نبايد به زن جماعت رو بدي و اختيارات بدي چون جَنبش ندارن منم تعجب كردم گفتم منظورت منم گفت نه من همه رو نميگم كه بعضيا مثلا زنداداشت ميگم. درست بعد از يه ماه تو اختلافي كه من و خواهر شوهرم داشتيم كاملا حق به جانب برگشت گفت يادت گفتم زن جماعت نبايد رو بدي الان به حرفم رسيدي!!!!! واقعا از اين طرز فكرش از اين حرفاش متنفرم.
٥- مطالعه من در حد اينترنت و كتابي به نام انچه در مورد زنان بايد بدانيم خوندم چون خواستم از خودم شروع كنم بعد جنس مخالفم بشناسم ولي متاسفانه بخاطر دخترم و كارهاي روزمره ديگه فرصتي به كتاب خوندن نكردم كه بايد باز شروع كنم چون هم علاقه دارم به كتاب خوني همم با مطالعه خيلي اطلاعاتم زياد ميشه
٦- متاسفانه من اندك تايپيكي پيدا كردم كه طلاق گرفتن و از اتفاقات كه افتاده نوشتن اگه سراغ دارين معرفي كنين حتما ميخونم
٧- انسانهايي كه روش تاثير دارن خانوادشون كه من متاسفانه اصلا مطمعين نيستم كاري به خاطر من بكنن چون ادمايي نيستن كه بخوان به برادرشون بگن تو مقصر هستي و تقصير تو .... اينا هست بارها در مورد اختلافهامون نا بحق هميشه طرف داداششون گرفتن در حالي كه همچين اتفاقي به خودشون بيافته يه عكس العمل ديگه اي نشون ميدن. ولي هميشه جلوي برادرشون من مقصر كردن ولي پشت سرش داداششون مقصر ديدن. واسه همين خانوادش هيچ كاري برام نميكنن.
٨- نه به كسي نگفتم ولي همه ميبينن ديگه يه چيزايي خوب پيش نميره چه من بگم چه نگم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)