
نوشته اصلی توسط
« 7 »
سلام
من رفتم تاپیک قبلی شما رو خوندم کامل و از داستان زندگیتون تا حدی با خبر شدم .
من در چندین موارد دیدم که زمانیکه یه ازدواجی میخواد صورت بگیره دل والدین از اون ازدواج باید راضی باشه و حس بدی نداشته باشند که پدر شما مخالف ازدواجتون بودند و تذکر هم داده بودند،،، البته درک میکنم تو اون سن و سال هر جوونی ممکنه احساساتی باشه بیش از حد ولی بزرگتر ها که منطقی به موضوع نگاه میکنند اوضاعش فرق میکنه ... ببخشید این رو میگم ولی مادر شما مثلا میخواستند در حق شما خوبی کنن به نظر خودشون و گفتن با اونی که دوست داری ازدواج کن تا بعدا نگی نزاشتید تا من با اون ازدواج کنم و اینا در حالیکه با قاطعیت بیشتری شاید اگر در اونزمان رفتار میکردند الآن اینطور نبود.
با پدر و مادرتون رفتار مناسبی داشته باشین اونها خیر و خوبی شما را میخواهند یه جور احساس میکنم مادرتون به دلیل ازدواج نا موفق قبلی عذاب وجدان دارند و چون تنها فرزند هستین نمیخواهند زندگیتون به این طریق بگذره.... شما الآن فکر میکنید که 26 ، 27 سال سن دارید و نمیخواهید دیگه ازدواج کنید یه زمانی میبینید سنتون 40 شد و دوست داشتید که یه همدم ،،، فرزند ،،، داشته باشد .... این نیاز ها بوجود میان .
به نظرم یه جورایی هنوز به همسر سابقتون علاقه مندید و نیازمند زمان برای فراموشی اون...
یکبار شما انتخاب کردید ،، این بار بسپرید به خانواده تون ،،، پدر و مادرتون قطعا خوبی شما را میخواهند.
به نظرم بهترین تصمیم فعلا این هست که به مادرتون اگر باهاشون راحت تر هستین بگید یه مدت زمان میخوام و شما در این مدت یه دختر خوب برای من زیر نظر بگیر ( اینجوری یه مرهمی هم روی درد سابق میشه ) ،،، شما حق انتخاب دارید نهایت اگر دختر خانم را نپسندیدی ازدواج نخواهید کرد .
در ضمن کاری هم به ازدواج همسر سابقتون نداشته باشین دیگه به شما مربوط نیست شاید هیچ وقت نخواست ازدواج کنه. شما که نمیتونید به خاطر اون به فکر خودتون نباشید.
فعلا
علاقه مندی ها (Bookmarks)