نیم پز جان حرفات رو قبول دارم و همیشه خیلی حواسمو جمع می کنم که رفتار خاصی نکنم تا باعث سو برداشت بشه ولی طرف مقابل اگه بخواد خیلی راحت می تونه یه چیزی ازش برداره و به راحتی یه شری درست کنه.یه مثال می زنم من وقتی میرم اونجا سعی می کنم که کمتر حرف بزنم تا سو تفاهم پیش نیاد مثلا تلویزیون تماشا می کنم و ... با این روش ایشون بهونه اشون اینه که اصلا با ما گرم نمی گیره صمیمی نمیشه و...اگه برم باهاشون صحبت کنم و به اصطلاح گرم بگیرم شروع می کنن به گفتن این که عروس فلانی این کارو برا مادرشوهرش می کنه و ... تو هم باید از اون یاد بگیری مثل اون باشی من درستت می کنم و از این حرفا.یا مثلا وقتی اونجا هستم بعد غذا خوردن سعی می کنم ظرفا رو بشورم و تا حد امکان آشپزخونه رو تمیز کنم ولی راضی نمی شن هیچ موقع میگن عروس فلانی غذا رو هم درست می کنهیعنی عملا هر کاری می کنم یه حرفی ازش در میاره که اذیتم کنه.یا مثلا یه بار اومده بود خونه ما چند نفری هم مهمون داشتیم یهو برگشت جلو مهمونا گفت که به نظرم بی حیا و بی شرفه هر زنی که بخواد از مردش تو خونه کار بکشه با این کارش می خواد اونو خورد کنه.
هر موقع هم به همسرم میگم ایشون میگه که تو اگه هر روز بری ببینیش این موضوع ها پیش نمیاد مامانم فقط می خواد تو هر روز بهش سر بزنی.واقعا درمونده شدم.
Zolalجان حرفای شما هم کاملا صحیح هست ولی واقعا دیگه نمی تونم حتی یه ذره بهش محبت کنم یعنی اصلا ته دلم راضی نمیشه از بس که با حرفا و کاراش منو رنجونده.درسته که باید بی تفاوت باشم ولی توی اون لحظه و اون موقعیت واقعا جز خود خوری کاری از دستم برنمیاد چون با توجه به اخلاقش اگه یه حرفی بزنم یه دعوای خیلی بزرگ درست میشه عملا باید ساکت بمونم.همیشه میگم ایشالا اون یکی عروسش مثل خودش باشه.اینم بگم که تو فامیل خودشون با یکی دو نفرشون رابطشون خوبه با بقیه قطع رابطه کرده.مثلا بیست ساله با برادر خودش قهر تشریف دارن.











علاقه مندی ها (Bookmarks)