دوستای گلم به خاطر نظرها و همدردی هاتون ممنونم
madar عزیز، اینکه پرسیدید چیکار میخواهی بکنی، دقیقا مشکل اصلیه منه. نمیدونم باید چیکار کنم. همش تصمیم به جدایی میگیرم اما تا پای عمل میاد پس میکشم. از دست خودم ناراحتم واسه اینکه نمیتونم تصمصم قاطع بگیرم. من وقت هایی که بینمون مشکل خاصی نبود (مثلا مشروب نخورده بود، و البته قبل از قضیه این بیماری) خیلی دوستش داشتم. علی رغم مشلات دیگه ای که بینمون بود دلم نمیومد تنهاش بذارم، اما الان خیلی دلسرد شدم. اصلا میگم چرا باید ناراحت شدن من بی اهمیت باشه. چرا باید همش ناراحت باشم به خاطر رفتاراش، به خاطر محیط اون شهر و ....
چیکار کنم که یه تصمصم قاطع بگیرم؟ واقعا گیر کردم. میترسم بعد از جدایی پشیمون بشم. مساله اینه که خودش به شخصه و بخصوص توی ادم های دور و برش، آدم بدی نیست فقط به خاطر محیط این ویژگی ها رو داره (مشروب خوردن و رفیق باز بودن) چون واقعا اونجا همه اینطوری ان. بازم همسرمن نسبت به اظرافیان و حتی برادرش خیلی خیلی بهتره.
از این میترسم که بعد از جدایی، بیشتر یاد خوبی هاش بیفتم تا بدی هاش....
از طرفی زندگی توی اون شهر خیلی واسم سخت شده با این مشکلاتی که دارم....
چیکار کنم که با این حس ها کنار بیام؟ چیکار کنم که مطمعن بشم نسبت به تصمیمی که میخوام بگیرم.....
عسل جان ممنونم. اینکه میگی بی فکر جلو نرو. خب ایشون که تغییری نمیکنه و میدونم که اگه بخوام ادامه بدم دوباره باید حل نشده ادامه بدم... یعنی فقط من بیخیال بشم و دیگه واسم مهم نباشه هیچی....
بهاره جون ممنون از حرفای قشنگت عزیزم. بله دقیقا مطمعنم که اگه بخوام ادامه بدم باید توقعم رو از همسرم صفر کنم. همین که خیلی بهم محبت میکنه و خیلی قربون صدقه م میره رو بذارم بعنوان نقطه مثبت زندگیم!!!!!!!!!!!!!! و بگم خوبه که دوستم داره. البته بی تاثیرم نبوده ها. شاید همین محبتاش منو وابسته کرده و باعث شده تا الان بمونم پیشش (بخصوص وقتی که ناراحتم ازش. با محبت و حرفاش سعی میکنه از دلم دربیاره . اما فقط حرفاش قشنگه. تو عمل کاری نمیکنه)
و انتظار اینکه مشروب نخوره به خاطر من یا توقعات دیگه رو نداشته باشم ازش. به نحوی خودمو وفق بدم با همه چی. راستش میدونی شاید اگه تهران بودیم و کنار خانواده م بودم و شغلی داشتم و .... میتونستم این کارو بکنم و دیگه توقعی ازش نداشته باشم ( شایددد) اما الان که از همه ی اینا گذشتم واقعا سخته واسم. میگم چرا من از همه چی بگذرم اخه.
ایشونم تهران نمیاد به هیچ عنوااان
نیلوفر آبی عزیز بله دکتر هم گفت ممکنه مربوط به قبل بوده باشه (میدونم روابطی هم داشته و این رو هم بعد از این بیماری متوجه شدم و با اینکه مربوط به گذشته بوده همین حس هم داره عذابم میده.....و باعث شده حالم بدتر بشه) اما دکتر گفت احتمالش کمه چون 4 سال میگذره از اشنایی مون! راستش من خیلی بهش اعتماد داشتم. اما مواردی مثل همون خارج رفتن و چند تا مورد مشابه باعث شده شک کنم بهش. و این شک داره داغونم میکنه. چون همسرم همیشه از خیانت بعنوان یه اشتباه نابخشودنی حرف میزد. و تو رابطه با من هم خیلی راضی بود. همیشه میگه که من با تو هیچ کمبودی ندارم
همیشه میگه تو بزرگترین شانس زندگیمی
اما الان من با این همه حس بد واقعا ادامه این زندگی واسم سخت شده.....
و از همه بدتر اینه که نمیتونم تصمیم قاطع بگیرم
----بمونم و همه چیزو تحمل کنم و دلمو به خوبی هاش خوش کنم ( معلومه که تو زندگیمون خوبی هایی هم داشتیم اما همیشه ناراحتی هامون بیشتر بوده و همیشه ناراحتی من به خاطر رفتار اون. نه برعکسش)
----یا جدا بشممم و تنهایی رو انتخاب کنم....








علاقه مندی ها (Bookmarks)