نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
شاپرک جان

کسی که صبح می ره سرکار ساعت 10 شب می آد و حتی جمعه ها هم کار می کنه، اما هنوز به قول خودت نمی تونه مسافرت شما را ببره هتل و زایمان بیمارستان دولتی می ری ... فکر می کنی با این همه زحمتی که برای رفاه خانواده اش می کشه حقشه اینطور باهاش برخورد بشه؟

فکر می کنی تو دلش نمی گه شاپرک اصلا منو می بینه؟ به این همه تلاشم فکر و توجهی می کنه؟ یا فقط آزارم می ده که چرا پول هتل ندارم و پول بیمارستان خصوصی ندارم و ...

به نظرت شوهرت هم مثل تو، خسته نیست؟

چرا باشگاه نمی ری؟ تفریحات دوستانه و زنانه نداری؟ چرا برای خودت سرگرمی نداری؟
چرا برای دخترت توی گروههای مادر و کودک (حقیقی) فعالیت نداری؟

چرا اینقد خودت و شوهرت و این بچه را زجر می دی و اینقد عصبی و خشمگین و ناراضی هستی؟
شیدا جان من برای کوچیکترین کاری که شوهرم میکنه ازش تشکرمیکنم کلا عادتمه نمیتونم اززحمات دیگران بیخیال بگذرم
مثلا چندوقت پیش ازجایی رد میشدیم گفت این پارکینگو ببین پارسال تو گرما منومیومد ازروی ماشین های تصادفی دیفرانسیل بازمیکردم بابت هرکدوم 50تومن میگرفتم همونجا بهش گفتم پس چراتاحالا نگفته بودی دستشو گرفتم گفتم مرسی که اینقدربرای ماوزندگیمون زحمت میکشی
واقعا مردزحمتکش ودست ودلبازیه ولی زبون نداره بلدنیست بازن چطور حرف بزنه یه ابرازعلاقه کنه غذامیخوره بگه خوشمزه بود من دست به نمکم خوبه هروقت خوش نمک بشه میگه ولی نشده بگه چقدرخوشمزه بود

خیلی خسته ام حوصله هیچ دوست ودوره ای روندارم ازبعدازعیدتاهمین یه ماه ونیم پیش هرروز دخترمو میبردم پارک نه پارک دم خونه پارکی که خیلی دوره ولی هرروز پیاده میرفتم اون همه راهو ولی الان درتعجب ازاون همه همتم

نقل قول نوشته اصلی توسط بی نهایت نمایش پست ها
شادیت و غم و غصه ات بدجور گره خورده به همسرت.

درسته بیشترین زمان و اشتراکات را با ایشون داشتی و خواهی داشت اما غیر از همسر آدم فاکتورهای دیگه ای هم توی زندگی هستند که می تونند موجب شادی و غم بشوند.

اینقدر خودت را محصور نکن.

از همسرت به عنوان یک منبع تامین انرژی و مایحتاجت در نهایت امکان استفاده ببر .

بقیه نیازهایت رو خودت تامین کن و لذتش رو ببر.

مراقب این خشم درونی ات باش.

به خودت و نیازهات اهمیت بده البته از راه و روشش .
همه چیزم گره خورده به همسرم چون نیازهامو اون بایدبرآورده کنه مثلا دوستت دارم رو مرد غریبه که نباید به من بگه نیازجنسی منو شوهرم باید تامین کنه
همه چیزش شده کارکار
دوروزپیش به خواهرم گفتم حالم خوب نیست گفتم میدونم توچندوقته حالت خوب نیست اصلا توباغ نیستی توخودتی دیگه مثل قبلا نیستی من خواهرمو دوسه هفته یه بارمیبینم اون فهمیده شوهرم نفهمیده
نقل قول نوشته اصلی توسط الهه زیبایی ها نمایش پست ها
با سلام

میشه بفرمایید

تو اون4 سال یا 2 سال پیش که فلان کارها رو میکردید واکنش ایشون چی بود؟

از روز اول ایشون همینطوری بودن؟؟

یا ایشون هم مثل شما تغییر رویه دادن؟؟

ایا شما به خاطر بی توجهی ایشون....... بعد از این مدت .... یهو سرد شدید؟؟یا اتفاق خاصی افتاد؟

و ی سوال دیگه

جوابشو به خودتون هم بدید کافیه

چقدر موقع عصبانیت مراقب ادبیات تون هستید مخصوصا جلوی همسرتون وقتی از خودش عصبانی هستید
اون سالهایی که اون کارهارو میکردم براش هیچ عکس العمل خاصی نشون نمیداد مثلا تواوج خوبی رابطه وزندگیمون تاحالا نگفته من راضیم چه زندگی خوبی ولی کافیه یه بحث کنیم زودمیگه من زندگی سگی دارم بدبختم وهزارتاچیزدیگه
قبلا مشکلش این بودکه زبادجنگ ودعوا میکردیم بعدازاومدن بچه جنگ ودعوهامون خیلی کم شده دیگه کتک کاری نمیکنیم ظاهرزندگیمون آرومه ولی بازم نشده بگه چه خوب دعواهامون چقدرکم شدن

من بعداززایمانم سرد شدم چون شوهرم بی نهایت به دخترمون محبت میکنه جوری قربون صدقه اش میره که دهن همه وا میمونه ولی 7ساله زنش هستم بارهاگفتم دوست دارم صدات میکنم بهم بگی جانم ولی نگفت یه باربه من نگعته خوشگلی چه موهای پرپشتی داری ولی به دخترمون میگه خدازیباترازتو نیافریده
فهمیدم پس بلده بوده جملات قشنگو فقط منو لایق نمیدونسته
عاشق اندام لاغربود من لاغربودم ولی یه بارنگفت چه خوش هیکلی
ازتیر پارسال دارم قرص اعصاب میخورم چاق شدم 10کیلو میگه هیکلت خراب شده
همش اصرارداره من قرصهارو بخورم تامبادا دعوامون بشه بعدازاونطرف عوارض قرصها که
چاق شدن من هستم نمیخواد میگه چاق شدی

خیلی خسته ام خیلی زیاد
الانم وسایلمو جمع کردم برم خونه مادرم دیگه نمیخوامش یه آدم قدرنشناسه لیاقتش تنهاییه