بعونک یا لطیف
سلام
سلام آقا جواد آقای غریب آشنا
در این لحظات که جوشش سخن دل در گرفته و حرفهایی آمده از نوعی که می شود با چون شمایی گفت و از شما پرسید که چه احوالیست که چنین می کند، می خواهم لحظاتی با شما بگویم :
بامداد چهارشنبه 5 مهر 96 و 6 محرم الحرام 1439
ساعاتی دیگر تشیع پیکر پاک شهید حججی است .......
از میان همه شهدایی که فدایی امنیت حریمی امن شده اند برای همه ما .... براستی چگونه است که حججی چنین حجت می شود !!!!!
خود مثنوی هفتاد من است اگر تورق کنیم .... خود را بنگریم در آیینه چنین مردان مردی آنهم جوان ، آن هم در این روزگاران ، با همه تعلقاتی که رزق حلال اوست .... از همسر و فرزند و پدر و مادر گرفته تا هرچه دیگر .....
چگونه است که اینگونه می شود که انگشت نما می شود و موج آفرینی افتخار آمیز !!!!
کمی به دغدغه های روزان و شبان خود بنگریم .... حرفها و زندگی او را هم ببینیم ...... از جنس خودمان است .... از کره دیگری نیامده .... ملک نیست .... آشناست ...... برای آنکه ما هم بفهمیم ..... مال همین روزگاران احاطه شبکه های اجتماعی و کانالهای همه جوره و متعدد ماهواره ای و هزاران سایت پورن است ...... و او هم جوانی در اوج جوانی ..... با همه خواهشهای طبیعی نفسانی ..... اما چگونه است که اینگونه قیمتی می شود؟
چگونه است که چنین ولوله به پا می کند با رفتنش از این سرای و و و .....
به نظرم باید گفت چگونگی زیستنمان است که چگونه مردنمان را رقم می زند ......
وقتی نمی شناسیمشان ، اینگونه سالم و شاداب زیستن را باورمان نمی شود آن هم در این دوران که جای اخلاق با بی اخلاقی عوض شده .... توهم همه چیز دانیمان فراگیر شده و مست غرور کاذبیم و تشر منیت با غرغر و تندی بر هر که راه کام لذتهایمان را کمی تنگ کرده باشد می زنیم چون می خوانیم و می شنویم ..... حق ما فلان است و بهمان است و باید این باشد و نباید آن باشد و ......
و خدا آشکارشان می کند به اینگونه تا شاهدی باشند بر اینکه می شود در همین وانفسا .... با معنا زیست ... شاد و سرخوش و پر از عشق ......عشقی از آن نوع که :
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
آقا جواد ای شهید یزرگوار!
شاید بدانی چقدر درگیریم ما !! درگیر خودیت بی معنیمان .... و چقدر رهابودید شما با از خود بی خود شدنهایتان ..... بابه آتش کشیدن دعوی بی معنی و درد بی دردی ....
نی به آتش گفت:کاین آشوب چیست؟
مر تورا زین سوختن مطلوب چیست ؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات را سوختم
زانکه می گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
و حتی حجب النور را نیز برگرفته و وارستید .....
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
چه خوش آنکه در این ره بی حجاب رود
وه که چه حجابیست در مقابل دیده بصیرت ، این من و این خودیت و این دردهای بیخودی که اصل بی دردیست .....
و اهل بصیرت چه حالی دارند با این بیخود شدن..... بصیرانی چون شما ، چون حسین پورها ، چون حججی .....راستی حال دلتان چنین زمزمه ای نیست ! :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
حججی گوئیا از اهالی السایقون السابقون اولئک المقربون بود ..... راستی خودش هم گفت خیال می کنم زرنگم .... اما خیال نبود ... واقعاً زرنگ بود .......
سیری بر سیره عملی او در زندگی درسها به ما می دهد خواندنی و به کار بستنی .....
نمی دانم درست فهمیده ام یا نه اما من فکر می کنم او مصداق موتوا قبل ان تموتوا ......
بود و این خاصیت عشق ناب است :
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
و راز شهیر شدن حججی در شهادتش همین مصرع است که :
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
و به پسرش هم همین را وصیت می کند که کاری کند تا خدا عاشقش شود که خوب می خرد
و این یعنی :
«مَن طَلَبَنی وَجَدَنی، و مَن وَجَدنی عَرَفَنی، و مَن عَرَفَنی احَبّنی و مَن احَبّنی عَشَقَنی، و مَن عَشَقَنی عَشَقْتُهُ، و مَن عَشَقْتُهُ قَتَلْتُهُ، و من قَتَلْتُهُ فَعَلَی دِیتُهُ، و مَن علی دیتُه فانا دِیتُه»؛
آنکس که مرا طلب کند، مرا مییابد و آنکس که مرا یافت، مرا میشناسد و آنکس که مرا شناخت، مرا دوست میدارد و آنکس که مرا دوست داشت، عاشق من می شود و آنکس که عاشق من شود ، من نیز عاشق او می شوم و آنکس که من عاشقش شوم، او را میکشم و آنکس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است و آنکس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهای او میباشم.
و راز سکوتش وقت اسارت و آن نگاه نافذ و پرمعنا :
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
نمی دانم درست است یا نه ، از شما می پرسم ، درست است که فکر می کنم ، این به خلوص ممکن آید؟ ..... و خلوص حصن امن از دستبرد شیطان و وساوسش است ؟ .... که خود لعینش ، آن روز که رانده شد از درگاه حق متعال .... وقتی مهلت حیاتی طولانی از رب العالمین گرفت ، گفت :
همه را گمراه خواهم کرد الا مخلصین ......
و این نه یعنی مخلصین را دوست دارد که او به نص قرآن کریم عدو مبین بنی آدم است .... و نه از آنکه از آنها می ترسد .... بلکه از آنست که دستش به آنها نمی رسد .....
آیه 64 سوره اسراء :
" وَاستَفزِزْ مَن ِ استطَعْتَ مِنهُمْ بصَوتِكَ وَ اَجلِبْ عَلَيهِم بخَيلِكَ وَ رَجلِكَ وَ شَارِكهُمْ فِي الأَمْوَال ِ وَالأَولاد ِ وَ عِدهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيطَانُ إِلا غُرُورًا "
" ( ای شیطان ! ) هرکس از مردم را که توانستی با آواز خود برانگیزان و به لغزش بیفکن و نیروهای سواره و پیاده ات را بر آنها گسیل دار و در اموال و فرزندان با آنها شریک شو و به آنان وعده بده ، و ( ای بندگان بدانید که ) وعده شیطان ، جز فریب چیزی نخواهد بود. "
آیه 65 سوره اسراء :
" إِنَّ عِبادي لَيسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلطَانٌ وَكَفَى بِرَبِّكَ وَكيلا "
" همانا تو را به بندگان ( خاص و خالص ) من تسلطی نیست و حمایت و محافظت پروردگارت ( برای آنان ) کافی است. "
روزنه ورود شیطان به درون و سلطه او بر ما آیا منیت و خودخواهی های ما نیست ؟ و از خودی بیخود شدنهای ما خالص شدن برای او نیست ؟ .........
مولوی می گوید :
عاشقی دانی چه باشدجان و تن بگداختن
غیر مهر دوست را از دل برون انداختن
از خودی یبزار گشتن دوست را جستن بجان
ترک درمان کردن و با درد عشقش ساختن
خانه حق است دل جز دل نباشد جای حق
پس بباید خانه را از غیر حق پرداختن
مرگ را بر زندگى بگزيدن و شادان شدن
در فنا ديدن بقا را سوى بى سو تاختن
بی مرادی را گزیدن ، نفس را گردن زدن
در هوای آن سرا ، مردانه این سر باختن
رایت مردی شکستن نیست گشتن در رهش
آنگه اندر نیستی رایات نو افراختن
و..... من چه بدانم ؟ !!!!!!!! ....
چه دانم هایی که من نمی دانم ......
تو به ما بگو .... با ما بگو ..... از ما بگو ....... بگو چه کنم ؟ .... بگو چه کنیم ؟ ......








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)