بله گفتم اما اونم با آرامش توجیه ام میکنه و باهم به تفاهم میرسیم
اما متاسفانه دفعه بعد که تکرار میشه دیگه من نمیتونم با آرامش حرف بزنم و از کوره در میرم مثلا میگم چرا سرم داد زد واسه چایی اوردن دفعه بعد مامانش نمیگع چایی بیار اما سر یه چیز دیگه دستور میده یا میریم مهمونی خودش و مادر خواهرش اصلا بهم محل نمیدن مگه اینکه پاشم کار کنم
اینم بگم خواهر شوهر و مادر شوهرم خبلی حساسن مثلا من و شوهرم با هم حرف بزنیم فورا مادر شوهرم میاد بغل شوهرم و بوسش میکنه و شوهرمم اونو و دیگه من تنها
ایتم بگم تو تنهایی شوهرم حرفم رو قبول میکنه میکنند دلش طرف اوناس مثلا میگه مگه چی میشه یه چایی اوردی یا یه سفره جمع کردی و ... مگه کوه کندی پس عروس شدی واسه چی و ...
اینم بگم اعتقاد خانواده شوهرم اینکه من باید یه خوبی و نفعی واسشون داشته باشم وگرنه عروس خوبی نبودم نمیشکه فقط بد نبود و یا هر هنر و یا کاری بلد شدی رو فقط واسه خودت انجام بدی باید به اونا هم انجام بدی مثلا اگه آشپزی ام خوبع نمیشه که فقط واسه خودم خوب باشه و میگفتن باید من برم واسشون آشپزی کنم که قبول نکردم
در مورد مزاجمون هم اون راضیه چون هر وقت بخاد من امادم و راضی اما وقتی من بخام نه میشنوم و اصلا هم حاضر نیست خودش رو درمان کنه
احساس میکنم خیلی تنهام و پشت و پناهی ندارم
تو دعوا کلی حرف بهم میگه و دست روم بلند میکنه
اینم بگم اصلا خانواده پشتیبان ندارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)