سلام فکور جان
ممنون بابت راهنماییت
باید بگم که فک کنم خونه پدرم استقلال مالی میتونم داشته باشم اما اونم مشخص نیست همسرمم که میگه نمیزارم کار کنی با اینکه خق کار قانونی و ثبتی دارم
خطر جانی برام نداشته و تحت درمانه اما ازش خبری ندارم
شرایطم خونه همسرم از نظر مالی بهتر بود تا اینجا
خانوادمم سختگیرن تو کار کردن و اگه برم سرکار انتظاراتی دارن و دیگه همون جزئی رو هم نمیدن یعنی مامانم از اول گفت رفتی سرکار باید ماهیانه به منم مبلغی بدی و.....الانشم سر جهیزیه و مهریم حساب کردن
خودمم تو تصمیم گیری دو دلم و نمیدونم برگردم بهتره یا بمونم هر جند خونه پدرم تنها اینده ای که شااااید داشته باشم کار کردنه اونم مشخص نیست چون حمایتم نمیکنن و نمیزارن استارت کارم رو هم بزنم
از نظر آرامش روحی خونه همسرم بهتر بود چون با یک نفر درگیر بودم حداقل اینجا با چند نفرررر گیرم و به همه باید جواب پس بدم
واقعا نمیدونم تصمیم درست چیه و چکار باید انجام بدم که بعد پشیمون نشم دارم تمام معایب و جوانب رو در نظر میگیرم
من دلم میخواد برگردم سر کار با خواهرم اما نمیزارن و اصلا درک نمیکنن فکور حان من چند جا رفتم استخدامی خیلییی جاها بودن اما تا شرایط منو متوجه میشدن میخواستن سواستفاده کنن ازطرفی نمیتونستم دروغ بگم بهشون چون میگفتم شاااید همسرم محل کارم رو پیدا کنه و پیگیرم باشه درجریان باشن بهتره و با صداقت جلو برم
حداقل با کار پیش خواهرم سابقه کاری پیدا میکنم و میتونم پیشرفت کنم اما خودشون که کاری نمیکنن هیییچ نظردهی هم میکنن خب زورم میاد وقتی هیچ رقمه حمایت نمیشم پس لااقل بزارن زندگیم رو کنم و گلیم خودمو بتونم از اب بکشم بیرون اما این اجازه رو نمیدن و با کوتاه فکری و تعصب متظاهرشون فقط اعصابم رو بهم میریزن
من به برادرم و پدرم گفتم که لااقل پیش شوهرم حمایت میشدم اخلاقش بد بود درست ولی دیگه خودشو نمیزد به اون راه که پولی نده من دندونم شکست تو دهنم به مدرم گفتم پول بهم قرض بده تا طلا بره بالا که طلامو بفروشم خیلی قشنگ گفت ندارم بعدشم طلامو فروختم یعنی هیییچکس پشتم نیست حتی اگه بیفتم بمیرم ولی شوهرم پول نداشت رفت قرض کرد پول داد اون موقع ۶۵۰واسه یه دندونم که درستش کنم جالبه که مدرم گفت ندارم ولی بعدش فهمیدم ۳۰۰رفته گوشت و مرغ خریده واسه پسراش فرستاده دلم میشکنه حس میکنم سربارم خب چکار کنم آخه....از طدفی همسرم میگه گذشته رو فراموش کن برگرد از نو شروع کنیم و زندگیمونو بسازیم میگه فهمیدم هیجکس بدردم نمیخوره و هر کسی سر زندگیه خودشه گفت بیا واسه هم زندگی کنیم به دور از حاشیه خونه رو هم جدا میکنم راحت باشی و کسی دخالت نکنه تو زندگیت فکر کن الان اومدم خواستگاریت اصلا به گذشته فکر نکن من اشتباهاتم رو پذیرفتم و ازشون درس گرفتم گفت چه خانواده تو چه من چه فامیل هر کی هم هرچی گفت نشنیده بگیریم و فقط بخاطر هم کنار هم زندگی کنیم فهمیدم زندگی ارزش نداره و باید از لحظه لحظش استفاده کرد و لذت برد به دور از حاشیه ها .....اما میترسم از اخلاقیاتش و اینکه ببازم ریسکش بالاس وکالت طلاق رو هم بم نمیده میگه میدونم دوباره هجولانه و بچگانه تصمیم میگیری اونموقع دیگه دستم به هیچ جا بند نیست و نمیخام از دست دادنت رو با دست خودم امضا کنم....تمامه راه های ارتباطیم باهاش قطع کردم دوروزه خبری ازش نیست...
گیج شدم نمیدونم چکاری درسته چی غلط
لطفا راه جلو پام بزارید برگردم بنفعمه؟یا بمونم اینجا؟کجا آینده بهتری میتونم داشته باشم؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)