نقل قول نوشته اصلی توسط dr-samira نمایش پست ها
سلام.
نمیدونم از حرفایی که قرار بزنم آرام میشید یا ناراحت اما در هر صورت من رو بعنوان دوست بدونید.... که هیچ قصد بدی نداره. فقط میخواد حرف بزنه
...
شما مادر شدی؟؟؟؟
مادر" همونی که شب و روزش رو برامون گذاشت تر و خشکمون کرد.... خودش نخورد و نپوشید تا بچش به بترین جاها برسه. حالا همینجوری بزنیمش بره؟ بگیم دخالت نکنه؟ بگیم شوهر از دست بره رفته؟؟؟؟؟ پس مادر چی؟ کی قرار دوباره برامون مادری متولد کنه از خودمون دلسوزتر؟ این انصافه؟؟؟؟؟
نه انصاف نیست هرچقدم اخلاقش تند باشه بد باشه..... وقتی حالت بد بود اون رهات کرد؟ وقتی ازدواج میکردی ولت کرد به امون خدا؟ یا بهترینارو برات ساخت تا جلو شوهرت و خوانوادش سربلند باشی...
حالا چیشد؟ یهو قیدشو بزنیم تا شوهرمون نپره؟
نه عزیزم نه
.......
باید هنر به خرج بدی مادر سرجاش همسر سر جاش.....ده ساعت باهاش فاصله داری خب دلش برات تنگ میشه.... یه بار با محبت باهاش حرف بزن... چشم حرفاش روبده بی احترامی نشه حالا اون کارو نکردی هم نکردی....
درعین حال که احترام همسر و خونواده اونو داری احترام مادرتم داشته باش. اول باید رو خودت کار کنی صبرو تحملت بره بالا.... تا قدرت حل مساله داشته باشی. صبوتر باش هربار مادر حرف میزنه با لبخند جوابشو بده بگو حق با توعه.... اون دلتنگ میشه.... باور کن... فقط یکم دیدت رو عوض کن...
اونوقت میتونی هم خونواده خودت هم همسرتو راضی نگهداری...
یه روز که دخترت یا پسرت ازدواج کنه بره بهت بی محلی کنه اونوقت میفهمی چی تو دل اون مادر بوده......
....
به جای خط زدن ادما باهاشون مدارا کن با لبخند با مهربونی
...
من عادت دارم خیلی راحت حرف بزنم... اگه کم لطفی شد بزرگی کنید به دل نگیرید موفق شین
سمیرای عزیز سلام
حرفات ناراحتم نکرد ممنون ازراهنماییت من نیومدم اینجا فقط حرف مطابق میلم بشنوم.
عزیزم منم میدونم مادرعزیزه خودم ازوقتی این بحث بدپیش اومده یه لحظه آرامش نداشتم من باهمه بدیا مادرم رو دوس دارم محبتاشومیبینم اشکم درمیاد.
مادرم فقط با یه چشم کوتاه نمیاد صدبار بعدش میپرسه اونکارو انجام دادی اگه بگی نه دعوا میشه مثل این بارآخر.
ازیه طرف همسرمم به دخالتای مادرم حساس شده و اینجوری دعواشد. توروخدانگید مهارتاتو بالاببر چون تمام مقاله ها رو خوندم و سخنرانیا رو گوش دادم اما همسرم وقتی عصبانی میشه و به چیزی گیر میده کوتاه نمیاد و همیشه کارخودشو قبول داره تواین مورد هرحمایتم ازمادرم همسرمو بدترمیکنه و برعکس.
واقعا راهی به ذهنم نمیرسه نه میتونم خونوادمو ول کنم نه همسرمو لطفا اشتباه برداشت نشه من وابسته به خونواده نیستم اما ازین تنشا خسته شدم