از همتون ممنونم
باید بگم که Happy جان همسرمم خیلی دوست داره از اینجا بریم خودش بارها گفته دلممبخواد با خیال راحت برام لباس بپوشی و بگردی کسی تو زندگیت سرک نباشه و راحت باشیم ....حالا این روشی که شما گفتید هم میرم البته رفته بودمیبار اما نه به اینصورت مثلا سر کار که بود میگفتم وااای فک کن خونه خودمون بودیم حدا بودیم زودتر میومدی پیشم چون تحمل دوریت رو ندارم و....
الانم خودم حس میکنم همسرم بین من و خانوادش قرار گرفته دلم نمیخواد بهش فشار بیارم از طرفی خودمم خیلی اذیتم از این شرایط گاهی میشینم فقط گریه میکنم تو خلوت اما به اون چیزی نمیگم دیشب بهش غر زدم سکوت کرد دلم سوخت اخه خیلی عصبی بودم دیگه نتونستم سکوت کنم
سفر ۲نفره هم فعلا پیش نیومده و قراره با خانوادش بریم فاتحه شهرستان اونحا هم بگردیم که هر چند بازم میگم دلم نمیخواد برم باشون.ممنونم عزیزم بابت دعات خودمم خیلییییی این مسئله واسم حائز اهمیته
خاله قزی جان قفل رو دوبار عوض کردیم مشکل رفت و امدشونه اونم بدون در نظر گرفتن شرایطه که ما زن و شوهر جوونیم بعد اینهمه مدت برگشتم پیش همسرم و نیاز داریم تنها باشیم وگرنه کلید ندارن
بعد همسرم انگار رابطش با خانوادش خوب شده من ناراحت میشم که انقدر احتراممیزاره بهشون وقتی اونا انفدر بی حرمتم کردن مثلا امشب خواهرش سفارش غذا واسه دانشگاه گرفته بود همسرم بدون هماهنگی با من جلو اونا بهم میگه ما میریم کمکش زن من هست من بم برخورد بعدشممادرش تلفن زد به خواهرش بهش گفت زن برادرت میگه کاری داری بیام کمک بعد همسرم هی بهم میگه برو خودت تلفنی بهش بگو منم نرفتم گفتم وا عزیزم خو مامان داره بهش میگه ....
بگید چکار کنم واسه این مسئله؟؟چجور روابطش رو یکم محدودتر کنم؟صمیمیتش و....چون دوباره میترسم به زندگیم لطمه بخوره نمیدونم شاید بکید من زیادی حساسم اما بخاطر تجربیات تلخ گذشته احتیاط میکنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)