ممنونم مریم جان عزیزم از همگی ممنونم که انقدر باحوصله و با تدبیر همراهم هستید و دعاگوتون هستم
خب دیشب خودش گفت بیا بریم از اونور هممیریم بیرون هوا هم خوبه پاییزیه
بعدشم که دیشب رسیدیم دم در خونه گفتم بریگ دور بخوریم؟اونم با کمال میل پذیرفت رفتیم دور خوردیم بعدشم رفتیم نخود باقله ای تو مسیر همهمش برام اهنگ میخوند
اما امروز با یه نه نگفتن من اینجور کرد اخه من چیز بدی بهش نگفتم که بخوا اینجور کممحلی کنه سر سفره هم باهاش حرف زدم گفتم این فیلمه قشنگه گفت اینو که قبلا دیدیم بعدشم غذاشو خورد و گفت خداروشکر دستت درد نکنه گفتم نوش جان همیشه میومد سمتم یا میگفت باید پیشم باشی تا خوابم ببره....
من اونارو مثل خانوادممیدونم مریم جان ولی هر بار باهاشون خوب بشم یا بهشون نزدیک بشم میخوان وارد حریم خصوصیم بشم مثلا یه نمونش اینکه من ۴الی ۵ماهی که نبودم حتی سراغمو نگرفتن ببینمچی میخورم چی میپوشم بعد مریشب مامانش خیلی پررو کرده تو واسه چی گوشواره هات رو عوض کردی؟گفتم مامانم پول طلای خودشو فروخت مول گذاشت روش اینارو خرید واسم گفت اونا که من بت هدیه دادم مال نوم بودن لااقل بخودممیفروختیشون گفتگ من با شما ارتباط نداشتم بعدم مگه بده اینم واسه زندگیمه اون گوشواره کوچیکا هم بهم دادی دارمشون اونارو میزارم واسه نوتون گفت نه تو خیلی نامردی بدون که به ما بگی فروختی و تعویض کردی گفت خالا چقدر ججوری؟گفتم نمیدونم مامانم انجام داد حضور ذهن ندارم
بخدا من هیچ دشمنی باشون ندارم ولی خودش تو قالب شوخی یا حدی حرف بارم میکنه خودش ناهار دعوت میکنه بعدشمکه میرم میگه کجای دنیا دیدی عروس واسه مادرشوهر غذا بپزه؟منم لبخند ملیح زدم و جواب ندادم همسرمم بشوخی گفت مامان داری زور الکی میزنی مهم اینه که ما الان غذای خوشمزه میخوریم بعدشممیریم خونمون میخوابیم مگنه؟؟من باز لبخند زدم بهش
خاله قزی جان من بهش میگفتم یروز دیگه هم نمیپذیرفت اون لحژه منطق همسرم میگفت بااااید من همراهیش میکردم و میرفتیم
ولی دیگه نمیگم بخاطر تو و....نمیدونستم این کارم اشتباهه باخودمگفتم اینجور به چشمش میاد و قدر میدونه چون واقعا حس میکنم خودمو کوچیک میکنم با رفت و امد مدامم من حتی خونه پدریم هفته ای ۱بار بیشتر نمیرم ولی انگار این چیزارو نمیبینه یکبار هم بهش گفتم تو منو تنها گذاشتی رفتی پایین منم فردا از صبح میرم خونه بابام تا شب گفت بیخود بدون من جایی نمیری تو گفتم تو میری من نرم؟؟بزار بفهمی تنها گذاشتن یعنی چی
یا همش تو قالب شوخی همسرم میگه ۴ماه ولم کردی و ....یکبار هم جلو خانوادش همچین چیزی گفت که بهش گفتم و دیگه تکرار نکرد گفتم شوخیشم زشته نگو دیگران سواستفاده میکنن من از چشم تو میبینم
واسه قهرش و کم محلیش هم من طرفش نرفتمگذاشتمش راحت باشه و تو اتاق خوابه منم تو این یکی اتاق کتاب و مطلب میخونم
بهشم گفتم من اونجا دوستندارم بیام (خونه خواهرش)گفت چرا گفتم بعد اون همه قضیه نگو چرا ما با هم قولی قراری گذاشتیم اما تو انگار یادت رفته گفت خب بچه بهانه میگیره بریگ زود بیایم که رفتم باهاش
همسرم اگه من ۲۴ساعت همپیشنهاد بدمبریم خونه خواهر و مادرت میاد
من منکرش نیستم که حامیم هست تو جگع ولی گاهی این رفتارهاش ازارممیده
درست میگی مریم حان من شرایط رو نپذیرفتم هضم اینکه هنوز اینجام سنگینه ب امدرو دیوار این خونه انگار تو گوشمجیغ میکشن دلممیخواد خونه جدید با خاطرات جدید داشته باشم
احساس ضعف میکنم چون میبینم همه چیمون انگار وابسته به خانوادشه
دیشب بهش گفتم یه سفر دونفره نرفتیم همش میمونی ببینی کی کجا میره ما همبریم من همچین زندگی نمیخوام این دیگه اسمش دونفره نیست اسمش زندگی دسته جمعیه که گفت من بهت گفتمبریم مشهد گفتی سالگرد ازدواجون بهمن ماه بریم الانم که اوضاع شرکت اینجوریه ولی حتما میریم باهم
دوستان من دو پست بیشتر نمیتونم بزارم پاسخ هاتون رو میخونم و حتما جواب میدم اینجا هستم فقط جواب ندادم بدونید سایت اجازه نمیده








علاقه مندی ها (Bookmarks)