خیلی تشکر می کنم از دوستان عزیز که با نظرات مفیدشون بهم کمک کردن
تشکر از مریم 123 عزیز و بهاره جون عزیز و آنیسا عزیز و نیم پز عزیز و ارکیده عزیز و اسم عزیز و Happy.girl.69 عزیز و ترنم عزیز و صبا عزیز و آقا مهدی گرامی
به لطف شما دوستان عزیزم تقریبا به جواب سوالم رسیدم :
1-در دوران مجردی من تمام چیزهایی که برام اتفاق می افتاد رو برای مامانم می گفتم و مامانم بهم می گفت من و تو مثله دو دوست هستیم و هرکاری هم که کردی حتی بدترین کار رو بهم بگو دعوات نمی کنم.منم اکثر چیزها رو براشون می گفتم مزاحمت تلفی مزاحمت خیابونی و یا هر چیزی . به نظرم برای دوران مجردی خوب بود ولی الان که متاهلم و به قول دوستان خانم بالغ و متاهل هستم لازم نیست ریز جزئیات زندگیمو برای مامانم بگم .باید اسرار خانواده دونفرمون رو نگه دارم و لزومی نداره اونها رو حتی برای مامانم بازگو کنم.
2-دیگه دلم آروم شده و کمی که فکر کردم دیدم هر بچه ای جایگاه خودش رو داره و اینکه نوه اول یا دوم یا چندم مهم نیست.مهم اینه که بچه خواهرهام و بچه من سالم باشن و ان شاالله بتونیم خوب تربیتشون کنیم.و اصلا و اصلا حرف مردم اهمیت نداره.مهم رضایت خداست.
3-من 5 سال از ازدواجم می گذره و خودم میدونم که دلیلم برای بچه دار نشدن اول شرایط مالیمون بوده که خداروشکر رو به بهبودیه و دوم شرایط تحصیلیم بود که اونم تموم شد و سوم این بود که من و همسرم اختلافاتی با هم داشتیم که اینجا قبلا تایپیک زدم براشون.و خیلی طول کشید که من به این نتیجه برسم که آیا زندگیه مشترکم رو ادامه بدم یا نه و اینکه یاد بگیرم چطوری باید اوضاع رو مدیریت کنم.می خواستم اول به نتیجه برسم مشکلاتمون تقریبا حل بشه و بعد بچه دار بشم.خداروشکر که زندگیم پتانسیل خوب شدن بهتر شدن رو داشت و همچنان هم با یاری خدا برای بهتر شدنش تلاش می کنم .
4-روی عزت نفس و اعتماد به نفسم کار کنم.
باز هم سپاس گذارم از لطفتون.
زندگی هاتون پر از شادی و موفقیت
زندگیاتون خدایی![]()












علاقه مندی ها (Bookmarks)