ممنونم شیرین جان
من ایشون رو خیلی دوست ندارم. دوستش دارم اما لااقل عاشق اون نیستم. چون واضحه که وقتی همه چیز نا مطمئن داره می ره جلو عشق بی معنیه. فردا اگر من یا ایشون به دلیل علاقمون ضربه بخوریم کسی جوابگو نیست.
مادر من بالاخره انتظارات خاصی رو داره از من. یک زمان بحث یک دختر با مدرک کارشناسی مدیریت بود می گفت این کار عین حماقته!!!
من جمعه باهاش در این مورد صحبت کردم. خیلی آروم و منطقی. گفت سورنا می خوای با اون ازدواج کن. اما صد سال هم بگذره مادرت رو باید فراموش کنی.از زیر بته که نیومدی!!!(چه ربطی داره!) مادرم رو من حساب ویژه ای باز کرده. هرچند از زندگی من خیلی خبر نداره اما چون من بعد از جدا شدن از فرد قبلی ماهها تو شک بودم و خونه نمی رفتم حدس می زنم بو برده باشه چی گذشته.