سلام مجدد من 25 ساله هستم و همسرم 31 ساله من لیسانس عمران دارم و ایشون کاردانی روابط عمومی
تو عقد و آشنایی من از خیلی چیزا حرف میزدم همسرم هم همیشه میگفت هر چی تو بگی و قبول میکرد؛ یمدت از عقدمون که گذشت به طور کل عوض شد و بخدا خیلی اذیتم کرده
الان که 8 ماهه ازدواج کردیم تو کل فامیل من خوار و ذلیل شدم از بس هر جا دعوت شدم نرفتم
یکی از بهانه هاش اینه که ماشین ندارم
یا اونا فامیل دورن به ما چه ربطی دارن ولشون کن
خانواده هامون در یک سطح هستند چه اقتصادی چه مذهبی و چه فرهنگی
ایشون پسر عمه من هستند و ازدواجمون سنتی هستش
حالا چیزای دیگه هم هستش مثلا بعد ازدواج میره قهوه خونه و بعد 2 ساعت میاد وقتی میگم من دوس ندارم بری
میگه واقعا زندگیمونو دوس دارم اما نمیتونم نرم اگه سختته با این شرایط کنار بیای برو یه زندگی دیگه بکن با یکی دیگه
بعد چند ماه از ازدواجمون متوجه شدم یواشکی سیگار میکشه اینم سرش زیاد حرف زدیم میگه میدونم ضرر داره و فلان اما فعلا میخوام بکشم
خیلی اذیت میشم از این همه تغییر
- - - Updated - - -
واقعا من مشکلی نمیبینم خودش میگه فقط چون ماشین ندارم
و همیشه ام اعتراف میکنه و میگه که دیگه مادر زن از این بهتر پیدا نمیشه که انقد احترام بزاره حتی تا بستنیشم میخرن میزارن یخچال میگن سهم هفته های قبلته ک نیومدی
هر دفعه میاد مامانم کلی براش تدارک میبینه
آخه بی دلیل نمیاد منم موندم چطور قبول کنم باهاش کنار بیام و هی بگم باشه
باشه هم نگم دعواهای شدید پیش میاد








علاقه مندی ها (Bookmarks)