چون اولین باری هست که در مورد مشکلم تاپیک درست کردم فکر میکنم اگه کمی در مورد زندگیم و ویژگی های خودم و همسرم بنویسم شاید دوستان بهتر بتونن راهنمایی کنن.
من و همسرم 2 سال با هم دوست بودیم البته خانواده هامون در جریان بودن، اون موقع خیلی کم با هم تو ارتباط بودیم و بالطبع مشکلات زیادی نداشتیم. دو سال هم عقد بودیم اون موقع متوجه شدم که با همسرم تفاهم نداریم اما مساله خیلی جدی نبود و خانواده م اجازه جدایی رو ندادن. همه مشکلات از جایی شروع شد که رفتیم زیر یک سقف، اون موقع همسرم تو شهری کار میکرد که کسی رو نمیشناختیم. زمانی که به شدت به محبت و توجه همسرم نیاز داشتم چون هم تازه عروس بودم هم تو اون شهر غریب(همسرم قبلش 5سال اون شهر بود)، همسرم هیچ توجه و محبتی بهم نمیکرد و کاملا احساس میکردم زیادیم حتی همسرم دوست نداشت با هم تو یه اتاق بخوابیم یا یادمه زمستون صبح که میرفت سر کار بخاری رو خاموش میکرد چون حیفش می اومد برای من پول گاز بده صبحا از شدت درد استخونام بیدار میشدم. من آشپزی بلد نبودم البته همه ی تلاشم رو میکردم و سریع آشپزی یاد گرفتم اما همسرم همون ماه اول هر روز به خاطر غذا از دستم عصبانی بود اون قدر به خاطر این مساله بهم فشار آورد که الان که آشپزیم خوبه و ایرادی از غذام نمیگیره بازم من هر روز برای غذا پختن استرس دارم. کلا همسرم بدجور دلم رو شکست و من هم به خاطر بیتجربهگیم و اینکه واقعا تو شوک بودم رفتار خیلی پرخاشگرانه ای داشتم. یعنی با رفتارم همه چیز رو بدتر میکردم البته بعدا همسرم هم از من یاد گرفت و تو پرخاش ازم کم نمیاره.همسرم آدم خشنی نبود اما من با نادانیم روحیه ی خشنش رو بیدار کردم هر چند الان هم در بدترین حالت مثل منه.
این شرایطی که نوشتم بیشتر مال دو سال اول زندگیمون بود بعدش مشکلات کاری همسرم حل شد و رفتار نرمالی داره اما اون دو سال باعث شد کلا رابطه ی کجدار و مریزی داشته باشیم.
همسرم پریشب تنهام گذاشت رفت خونه مادرش نمیدونم چه مردی همچین کاری میکنه.جمعه قبل مادرش اومد خونه مون و تا چهارشنبه اینجا بود و هفته قبل ترش هم ما خونه اونها بودیم حالا آقا بعد به من انگ اجتماعی نبودن میزنه که من نمیتونم به خاطر تو خودمو تو خونه زندونی کنم. ساعت 8 شب دومادشون زنگ زد گفت دم درم همسرم گفت الان میام منم تعجب کردم گفتم چی شده گفت هیچی دارم میرم خونه مادرم تو هم خواستی میتونی بیای!! البته اینم بگم خیلی زیاد خونه مادرش نمیره و مشکلی با این ندارم که این مدت زیاد همو میبینن مشکلم اینه که منو تنها گذاشت حداقل میتونست قبلش منو خونه پدرم ببره.
بعد یک مشکلی هم که هست اینه با این رفتارهای همسرم دارم از خونواده ش کینه به دل میگیرم. هر چند رفتارهای ناخوشایند دارن مثلا سفر میرن برای همسرم کادو میگیرن اما برای من نه یا همش دارن تیکه میندازن اما هیچ وقت برام مهم نبوده. اما وقتی به این فکر میکنم همسرم با این کارش بهم بی احترامی کرده از همشون بدم میاد.
همه بهم میگن فقط زن باید کوتاه بیاد اما غرور و شخصیت من چی میشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)