به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 89

Threaded View

  1. #14
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 آذر 04 [ 21:28]
    تاریخ عضویت
    1396-9-12
    نوشته ها
    207
    امتیاز
    11,940
    سطح
    71
    Points: 11,940, Level: 71
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 110
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    434

    تشکرشده 437 در 149 پست

    Rep Power
    50
    Array
    خیلی ممنونم صبا خانم و همچنین خانم الهه زیبایی این کتابارو امروز میخرم حتما. ممنون بابت معرفیشون. یه کتاب در مورد مدیریت خشم گرفته بودم انقدر فلش بک میزد به اتفاقایی که آدمو عصبانی کرده بدتر عصبانی میشدم میخوندمش.
    سخنرانی دکتر فرهنگ هم پیشنهاد خوبیه که با هم از اول گوش کنیم. خودمم هنوز اولاشم.



    صبا خانم متاسفانه امکان اینکه بیارمش محل کار خودم نیست. من با چند نفر از دوستام شراکتی یه شرکت دارم که سفارش های دولتی رو به صورت پروژه ای انجام میدیم ولی چون مراجعینمون اکثرا از سپاه شرکت های دولتی و اشخاص خاص هستن ترجیح دادیم خانم استخدام نکنیم و غیر از زن سرایدارمون زن دیگه ای اینجا کار نمیکنه اونم بیشتر پشت صحنه کار میکنه وگرنه حتی منشی رو هم مرد گرفتیم و محیط دفتر کاملا مردونه ست و نمیتونم خانمم رو برای کار اینجا بیارم. اتفاقا یکی از موارد اون لیست بلندبالای شکایاتش به همین مسئله بود که میگه نمیذارم کار کنه و موقع عقد اجازه دادم الان زدم زیرش و میخوام استقلال مالی نداشته باشه. کار هم منظورش کار اداری نیست همون سالن آرایشگاه و مدلینگ واین چیزا منظورشه که دوست داره. من اجازه کار فقط تو محیط های زنونه رو بهش داده بودم که اونم دیدم چطوریه مجبور شدم حرفمو پس بگیرم.


    درست میفرمایین اگر حرف زده بشه خیلی راحت تر مسائل میتونن حل و فصل بشن مشکل اینجاست که هنوز حاضر نیست مستقیم با من حرف بزنه. بعد چهار هفته منو جمعه میخواست خبر کنه برم مهمونی منزل عمه ش به برادرم زنگ زد که به من خبر بده خودش مستقیم بهم زنگ نزد... جلوی دیگرانم شاد و شنگوله فقط با من اینجوریه! رفته یه تیکه از موهاشو بنفش کرده خب من دوست داشتم قبلش ازم اجازه بگیره یا حداقل خبر بده میخواد چی کار بکنه نه اینکه یهو شوکه بشم. بیستم هر ماه براش پول میریختم این ماه گفتم چون همه چی داره گرون میشه یکم بیشتر بریزم پولو کامل برگردوند پیام زد که من خریدنی نیستم! خواستم یه روزه ببرمش شمال هیچی نگفت فکر کردم موافقه تا سد کرج هم رفتیم گفت دیگه جلوتر نرو دور زدم برگشتم. هر روزم که دارم میبرمش پارک میشینیم اونجا ساکت یه ساعت لام تا کام حرف نمیزنه. اعصاب قوی ای میخواد به این کاراش بی اعتنایی کردن که منم متاسفانه آدم ریلکسی نیستم و این یه ماهم صبرم خیلی کمتر شده.


    راستش من خودم زیاد خوشحال نیستم از کل جریانات.. البته مشاور خوبی بود و اولشم حس خوبی داشتم تونستم ببرمش مشاوره و اونم با اینکه قبل رفتن خیلی اذیت کرد ولی اونجا لجبازی نکرد با مشاور نشست حرف زد. هرچند مستقیم حرفاشو به من نگفت و مشاور مشکلاتشو نوشته بود برام خوند ولی بازم قبل اینکه از ناراحتی هاش خبردار بشم میگفتم خوبه یه قدم جلو رفتیم.... میخواستم تازه یه نفس راحت بکشم بعد این همه مدت ولی بعد که مشکلاتشو بهم انتقال دادن دوباره تب و تابم شروع شد که حالا باید چی کار کنم با اینا.... خیلی مشکلات با من داره فکر میکنه من دیگه دوستش ندارم و فقط برای رابطه جنسی میخوامش چون اون شب بعد دعوا ما رابطه داشتیم و میگه من نمیخواستم اذیت شدم در حالی که اون شب به من نگفت نمیخوام و منم فکر کردم برای جفتمون خوبه... بعدم میگه من بهش توجه نکردم و گرفتم خوابیدم و میگه عادتمه بعد رابطه ولش میکنم میخوابم و اونم اون شب بیدار بوده و گریه می کرده که خب من اون شب خسته بودم و بعد این جریانات نخوابیدم دیگه خاموش شدم و متوجه گریه شم نشدم چون خواب بودم.... بعد من الان فکر میکنم شاید به همین خاطره که نمیذاره دیگه بهش دست بزنم و خودشو میکشه کنار... دیگه اینکه مثلا گفته بداخلاقم و باهاش تند حرف میزنم و همیشه بهش امر و نهی میکنم و ازش مدام ایراد میگیرم سرش داد میزنم که اینم خیلی واقعیت نداره شاید یکم زیاد امر و نهی بکنم ولی دعوا و داد نداریم الکی.... میگه تا قبل عقد باهاش خوش اخلاق بودم از بعد عقد یهو بداخلاق شدم!... میگه میترسه از اینکه باهام یه جا قراره زندگی کنه خب این منو شدیدا بهم میریزه نمیخوام همچین حسی بهم داشته باشه... و اینکه کتک زدمش باعث شده خورد بشه که این یکی تنها چیزی بود که اینجا هم بهم گفتین و منتظر شنیدنش بودم تنها حرفیم که خودش درست حسابی تو اتاق گفت و نذاشت دکتر بگه همین بود که گفت اون لحظه حس کردم یهو چیزی افتاد پایین و شکست فهمیدم قلبم بوده!!!! یه همچین چیزایی الان درست عین جملش یادم نیست. خلاصه خیلی برداشته قضیه رو شاعرانه کرده و تحلیل های احساسی کرده که من پس دوستش ندارم و قلبشو زدم شکستم و از این حرفا میگه بابت اون جریان خجالتم میکشه... بعد اینکه میگه من بدبخت شدم یعنی مشاور گفت خانمم میگه احساس خوشبختی نمیکنه خودش برگشت گفت احساس بدبختی میکنم میخوام بمیرم!!!... مسئله بعدی گفته من بدبینم بهش مشکوکم و اعتماد ندارم و نمیذارم جایی تنها بره و دلیل اینکه دوست نداره کلا بهم بگه کجا میره و چی کار میکنه و ازم پنهون میکنه اینه که من عصبانی میشم و نمیذارم بره... گفته زنگ میزنم به دوستاش و فامیلاش آمارشو درمیارم خب وقتی جواب تلفنمو نمیده منم نگران میشم به کسانی که حدس میزنم باهاشونه زنگ میزنم... ناراحتی دیگه شم اینه که میگه من یکی دو روز بعدش تهدیدش کردم که دوباره میزنمش که من اصلا همچین حرفی از تو دهنم درنیومده و نمیدونم از کجا این فکرو کرده. هرچیم بهش گفتم من کی همچین حرفی زدم و عین اون جمله ای که گفتم رو بگو چیزی نگفت! تو ماشینم ازش خواستم بگه من چی گفتم که اینجوری برداشت کرده چشاشو بست که مثلا میخوام بخوابم! یه مشکلشم که همون بحث کاره که دیگه نمیتونم اجازه بدم.... اینا تازه چیزاییه که تو اون لیست بود و الان من یادم هست! فکر کنم بیشتر از اینا هم بود


    من سعی کردم همون جلوی مشاور از این سوتفاهمات درش بیارم و دلیل هرکاریمو بهش توضیح بدم ولی زیاد اهمیت نداد... جلوی من مشاورم باهاش حرف میزد یک کلمه ای جواب میداد یا شونه مینداخت بالا. هرجا گریه ش میگرفت خواستم دستشو بگیرم دستشو میکشید، شونه شو میمالیدم دستمو از رو شونه ش برمیداشت. آخرشم که مشاور ازش پرسید میخواد چی به من بگه گفت هیچی!

    به خودم دلداری میدم که به کسی حرفی نزده نمیخواد ازم جدا بشه ولی اینا خیلی اذیتم میکنه هم حرفاش هم کاراش
    از بعد مشاوره، این چند روز مدام تو فکر حرفاشم و همش فکر میکنم چی کار باید کنم و چطوری اخلاقمو عوض کنم و چطوری رفتار اونو درست کنم چطوری اعصابمو آروم کنم چی کار کنم این کاراش عصبیم نکنه.
    نهایت چیزی که من میتونستم حدس بزنم همون بحث دلشکستگی و غرور و اینا برای اتفاق اون شب بود نه اینکه از کل رابطه مون ناراحتی داشته باشه اونم این همه، نه اینکه خودش مشکلی پیدا کرده باشه که ممکنه بدتر هم بشه و همه بفهمن. به نظر خودم ما قبل از این جریان هیچ مسئله ای که بشه بهش گفت مشکل و معضل نداشتیم ولی یه جوری با بولدوزر از روی رابطه مون رد شد که هیچی نذاشته بمونه.


    یه حرفایی رو هم که من قبلا بهش گفتم الان میگه ناراحتش کرده دختر درون گرا یا خجالتی ای هم نیست که بگم همون موقع ناراحت شده بوده و ریخته تو خودش نگفته، یه زبونیم داره که یکی میگی دوتا جوابتو میده به کسیم که این مدت از دعوامون نگفته که بگم دیگران پرش کردن من فکر میکنم تو این بازه ای که با من قهر بوده ازم شدیدا فاصله گرفته و نشسته این چیزارو به اسم مشکل به رابطه مون سنجاق کرده. خیلی اهمال کاری کردم. باید همون روزای اول که اینطوری شد میبردمش دکتر. یک درصد احتمال همچین چیزایی نمیدادم. الانم کاری نمیتونم بکنم. باهاش خیلی بخوام حرف بزنم فکر میکنه دارم اصرار میکنم بیشتر بی اعتماد میشه و استرس میگیره هیچ کار نکنم فکر میکنه برام مهم نیست دوستش ندارم دستمم که بهش بخوره میخواد فکر کنه برای لذت میخوامش هیچی مثل هویج فقط باید ببرمش پارک بشینم آسمون و زمینو نگاه کنم منتظر باشم شاید یه واکنشی نشون بده اونم که همش سرش پایینه هیچی هم نمیگه تا وقتی من بگم پاشو بریم.

    اگر الان شرایطم مهیا بود با خانواده ش حرف میزدم تاریخ عروسیو بندازیم جلوتر ببرمش خونه خودم نذارم بیشتر از این ازم دور بشه ولی هم الان گرفتاری کاریم زیاده هم حساب کتاب میکنم هیچ جوری نمیتونم قبل فروردین مراسم بگیرم و خونه هم هنوز آماده نشده.
    ویرایش توسط Amir A : شنبه 25 آذر 96 در ساعت 10:05


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:14 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.