ستاره خانم ممنونم که تجربه خودتون رو هرچند براتون خوشایند نیست در اختیار بنده قرار میدین. خوشحال میشم بدونم چه بهره مثبتی هم از اون جریان تلخ بردین.
همینطوره که میگین خانم من الان دچار بی اعتمادی و شک نسبت بهم شده. من اینو هم تو رفتار و لجبازی هاش دارم حس میکنم هم حرفایی که به مشاور زده اینو صراحتا گفته که میترسه با من زندگی کنه.
قبلا سر جریاناتی که ناراحتش میکرد به نظرم شنونده خوبی براش بودم میدید هواشو همه جوره دارم. ولی در این مورد کلا تغییر فاز داده و از اون دختری که من میشناختم که راحت حرفاشو میزد تبدیل شده به یه چیزی که اصلا برای من قابل درک نیست. نزدیک شدن بهش فوق العاده سخت شده. یه دیوار بزرگ بین خودش و من کشیده.
اگر شروع کنه فقط یک جمله به من راجع به ناراحتیش بگه من همه سعیمو میکنم همین کاری که میگین رو بکنم و پله پله خودم ببرمش جلو
خانم من هم الان فکر میکنه من دوستش ندارم متاسفانه. راستش به نظرم خیلی تحقیرآمیزه برای یه مرد که برای اینکه زنش باورش کنه نیاز داشته باشه یه شخص سومی بیاد این علاقه رو به گوش زنش برسونه. من ترجیح میدم خودم براش این مسئله رو اثبات کنم. حالا اگر دیگران هم میخوان تایید کنن اشکالی نداره ولی دلم میخواد حرف منو قبل از همه باور کنه.
نکته سومتون منو چند دقیقه ای روی متنتون نگه داشت. من هم مثل همسر شما به خودم حق میدادم و البته خانم من هم فکر میکرد یه مسئله کوچیکه و اشتباهی مرتکب نشده اگه عذرخواهی میکرد یا اصلا هیچی نمیگفت میذاشت من یکم داد و هوار کنم خیلی زود تموم میشد ولی قبول نداشت اشتباهشو و میخواست توجیه کنه کاری که کرده بودو که واسه من این قابل قبول نبود و منو بدتر عصبانی کرد...من بعد اینکه زدمش تا چند دقیقه هیچ کاری بهش نداشتم اونم خیلی بد داشت گریه میکرد ولی انقدر عصبانی بودم که برام مهم نبود داره از گریه خودشو خفه میکنه فکر میکردم حقش بود و بایدم گریه کنه حتی نمیتونستم برگردم مستقیم نگاش کنم نمیدونستم دارم کدوم سمتی میرم کدوم خروجی رو رد کردم اصلا فکرم کار نمیکرد فقط عصبانی بودم ولی همون چند دقیقه بود.... بعدش که برگشتم طرفش دیدم کامل خودشو چسبونده به در سرشو چسبونده بود به شیشه ماشین که دورترین فاصله رو از من داشته باشه خیلی بد داشت گریه میکرد هیچ وقت گریه شو اونجوری ندیده بودم... اونجا اولین جایی بود متوجه شدم بد حرکتی زدم نباید اینکارو میکردم و منم اشتباه کردم ولی بازم این مسئله پاک نشد که اونم اشتباه کرده بوده. بعد از اون من هرکاری کردم انگار باورش نشد پشیمونم شاید چون بازم به خودم برای عصبانی شدن اون شب حق میدم برای کتک زدنش نه ولی حق میدم به خودم برای عصبانیتم اگر الانم این کارو بکنه من بازم عصبانی میشم فقط شاید بتونم خودمو کنترل کنم که نزنمش دیگه. من نمیتونم قبول کنم که قضیه کوچیک بوده یا توجیهاتشو نمیتونم بپذیرم حتی الان که یه ماه گذشته ولی کاری که کرده رو بخشیدم با در نظر گرفتن اینکه کاری که کرده به نظر خودش زیاد غلط نبوده و اصلا مهم هم نبوده شاید (فقط به نظر خودش). اگر اونم بفهمه قضیه برای من چقدر مهم بوده و حتی اگر خودش قبول نکنه مسئله بزرگ بوده بتونه فقط از دید من نگاه کنه که برای من بزرگ بوده شاید بتونه منو ببخشه و این مسئله حل بشه... من فکر میکنم دلیل اینکه شما هنوز دل چرکین هستین ولی همسرتون گویا از مسئله گذر کردن یا اینکه من خانممو بخشیدم ولی اون هنوز با خودش و من درگیره همین مسئله ست که نمیتونین درک کنین و خودتونو جای طرف مقابل بذارین اون مسئله ای که میگین برای شما کوچیکه برای طرف مقابلتون خیلی هم بزرگه.
ولی در هر حال ربطی به بی اهمیت بودن شما و شیفت دیلت نداره یه مرد اگه زنی رو واقعا نخواد یا پاکش کرده باشه باهاش نمیمونه تعارف که نداریم. شما خود موضوع دعوا و ناراحتی رو ربط به عدم علاقه همسرتون ندین چون این دوتا بحث کاملا جدان هرچیزی اهمیت خودشو داره.