سلام و احترام خدمت همه ی دوستان عزیز...باز هم تشکر بابت وقتی که گذاشتین...
دوست عزیز این حساسیت شما قابل درک هست کاملا ... من هم هیچوقت به انجام این کار ها اصرار نمی ورزم. اما در کل هم من به ایشون بار ها گفتم که هیچ منتی بابت هیچ چیزی نیست. من اگر اگر خرجی تو رابطه کرده باشم مربوط به همان رابطه و دوران خوشی بود که با ایشون داشتم. هیچوقت بابتش پشیمون نمیشم. هیچ وقت هم هیچ منتی نیست. چون در این لحظه این هزینه ضروری و لازم بوده حالا به هر دلیلی...دلیلی نداره وقتی رابطه به جایی نرسید بخوام منتشو بر سر کسی بذارم. اون کسی که این کارو بکنه شعور درست و حسابی نداره(حتی اگر خود من این کار رو کردم یا بکنم). آژانس هم تنها دلیلش این بود ایشون مدت زیادی نیست که وارد تهران شده و تا بخواد یه مقدار عادت کنه به شرایط زمانبر هست. اینکه بخواد استرس چنین چیزایی اذیتش کنه من نمیتونستم خودمو ببخشم. آدم تو محیط کار با خیلی ها میتونه هم مسیر باشه ولی وقتی کسی رو که خودت نمیشناسی، دوستت نمیشناسه، خونوادت نمیشناسه چه دلیلی برای همراهی با ایشون وجود داره؟ یه وقتی آدم یه همکار آقای ایشونو کامل میشناسه، با هم آشنا هستن از نظر طرفین موجه هستن خب رفتن با ایشون اوکیه ولی یکی که هیچکی نمیشناستش حتی خودش .... (واقعا نمیدونم چی بگم!!!!)
این حساسیت شما کاملا قابل درک هست، هیچ بحثی نیست در موردش اما حالا آژانس یا تاکسی یا همون مترو، میتونست بدون اون آقا یاشه...
در مورد بحث اعتماد هم هزاران بار گفتم بهشون، اصلا بحث اعتماد نیست. اگر قرار بر بی اعتمادی بود لازم نبود به بیان این ناراحتی ها ... میرفتم یه کار احمقانه میکردم، مثلا میرفتم تحت نظر میگرفتمشون...چه لزومی داره وقتی من به چیزی شک دارم برم اونو برای همون طرف بیان کنم که طرف حواسشو خیلی بهتر جمع کنه و کار منو برای اثبات سخت تر کنه؟ من همه حرفایی که اینجا زدم برای ایشون هم شرح دادم. دلایلمو واضح بیان کردم و صراحتا گفتم که بحث من بی اعتمادی نیست. اونم چندین بار. من اعتماد کامل داشتم بهشون. من یا به کسی اعتماد نمیکنم یا اگر اعتماد میکنم تا وقتی بهم اثبات نشه که کار خلافی انجام شده، نسبت بهش بی اعتماد نخواهم شد. چون مطمئنم و بهم ثابت شدست کسی اگر کار خلافی انجام بده دیر یا زود خودش رو لو میده. وقتی کسی را برای زندگی آیندم انتخاب میکنم مسلم بود که به ایشون اعتماد کامل داشتم و تا وقتی که خلافی ازشون ندیدم این اعتماد وجود داشت. من این موارد رو به خودشون هم گفتم. زیاد هم گفتم...این که یکی خودش یه مریضی داشته باشه فکر کنه هر نگرانی به خاطر نداشتن اعتماده بحثش جداست. اگر به من بود که بهش گفتم اعتماد کامل منو داری اما به این دلایل میگم این کار درست نیست و خواهشا انجامش نده...
این که دوستان وقت گذاشتین و نظراتتون رو برای ما به اشتراک گذاشتین، بسیار سپاسگذارم...اما دوستان، دوست داشتن یه چیز نسبی هست اینو ما خیلی وقت ها فراموش میکنیم. فکر میکنیم همونقدر که خودمون یکو دوست داریم اونم همینطور مارو دوست داره. ولی واقعیت اینه این چیزا نسبیه...یه چنین وقت هایی این مسائل خودشون رو نشون میدن...این کارهای ایشون منشائش چیزهای دیگست که از اینجا زده بیرون...یک عمر سعی کردیم درست زندگی کنیم، دل کسی رو نشکونیم، به کسی امیدواری الکی ندیم، محبت الکی خرجش نکنیم، با همه رو راست باشیم، نامردی نکنیم و... . تهش عکس همه ی این اعمال سر خودمون اومد. واسه خیلی ها دوست داشتن معنای خاصی نداره و اصلا براشون نا آشناست. هر چند مقصر همه ی بدبختی هایی که سرمون میاد خودمونیم...
مثل خواهرم براشون ارزش قائل بودم و تا جایی که در توانم بود برای این رابطه چیزی کم نذاشتم. هیچ وقت هم کاری خلاف عرف انجام ندادم که اگر این رابطه به جایی نرسید ایشون عذاب وجدانی داشته باشه. آدم بعد این همه مدت میبینه به چه چیزهایی ترجیح داده میشه خودش خندش میگیره...بار اول نیست که اینطوری کنار گذاشته میشم سر هیچی. اما هر دفعه با این که مقصر نبودم رفتم درستش کردم. آدم نباید خودشو فریب بده...باید چشماشو وا کنه...آدم ها خودشون رو تو این شرایط خیلی خوب نشون میدن...اینارو گفتم و امیدوارم اگه کسی مطالعه میکنه این هارو شاید تجربه ای بشه براش...واسه کسی بمیر که تب کنه واست :) ... مهمترین چیز اینه خودتونو هیچوقت گول نزنین، واسه رفتار طرفتون توجیه نیارین، اگر نیاز باشه خودش اثباتش میکنه.
جالب تر از همه ی اینا این مورد هست که خود ایشون هر وقت یه چنین چیزهایی اذیتش کرده بدونه اینکه مستقیم بهم بگه خودم بدون اینکه بهشون بگم کاری کردم یه چنین نگرانی هایی ازشون دور بشه...
در هر صورت قصه ی ما هم اینطوری به پایان رسید. شاید براتون خنده دار باشه. ولی به همین راحتی همه چیز رو تموم کردن. دیگه حتی نمیخوام در موردشون فکر کنم. واقعا دیگه نمیخوام فکر کنم در موردش.
این غم و غصه ی من هم ایشاالله یه روزی تموم میشه. همیشه اینطور نمیمونه...واقعا جایی نداشتم که درد و دل کنم باهاشون...چند وقتی هست با مشکلات متفاوت و پر استرسی دارم سر و کله میزنم. حال و روز خیلی مساعدی ندارم. سر این مشکلات رابطه خیلی محتاطانه عمل میکردم به خانواده یا دوستای صمیمی خودم هیچ وقت چیزی نمیگفتم. چون این خانم رو به عنوان صمیمی ترین دوست خودم میدونستم، هیچ وقت نمیخواستم جایی وجهش خراب بشه. حتی با تمام این تفاسیر هنوز هم نمیخوام کسی از این چیزها خبر داشته باشه. مجبورم تو خودم بریزم. از اینکه منو تحمل کردین خیلی ممنونم ازتون شاید کمی خالی شده باشم و از بار این غم کاسته شده باشه...









علاقه مندی ها (Bookmarks)