ممنونم خانم فکور
حرفتون رو تاحدودی راجع به پذیرش قبول دارم. من باید توقعات خودمم بیارم پایین کما اینکه الان کنترلمو روش خیلی کم کردم و دارم سعیمو میکنم و اینم میدونم خانم من بهرحال یه ویژگی های منحصر به فردی داره که بعیده کامل عوض بشن یه چیزهایی رو هم اصلا خودمم نمیخوام عوض بشن اینجوری نیست که فقط ظاهرشو دوست داشته باشم. ولی اینکه کلا حق ندارم هیچ توقعی ازش داشته باشم نه اصلا قبول ندارم. همونطور که من وظایفی در برابرش دارم و باید انجام بدم اونم مسئولیت داره نمیشه هرکاری بکنه منم نگاش کنم.
شما میتونید به یک خانم بگین از شوهرت انتظار نداشته باش دوستت داشته باشه؟
این چیزی که میگین دقیقا معادل همین مسئله برای یک مرده. که از زنت انتظار حرف شنوی نداشته باش!
اگر صدبار بنویسه منو دوست داره و پاشم امضا کنه وقتی حرفمو گوش نمیده حس میکنم هیچ علاقه ای بهم نداره.
شاید به نظر بیاد من خیلی آدم خشک و بی عاطفه ای هستم که هی حرف از اجازه و قانون و اطاعت میزنم و برام دیگه مسائل عاطفی مهم نیستن از اینکه اینجا الان تبدیل به یک سیبل و هدف برای انتقام خانمها از مردها هم شدم میتونم اینو بفهمم که زن ها چطوری فکر میکنن وقتی یک مردی با روحیه منو میبینن و اینو ربط میدم به خانم خودم که الان چه تصور وحشتناکی از من برای خودش ساخته. بخصوص که دارم میبینم برای عروسی هم خیلی اشتیاقش کم شده و برای همه برنامه ها مردده دیگه الان و میگه خودت بگو چی کار کنیم. من خودمم از آینده مون ترسیدم نه بخاطر اینکه فکر کنم یه روز دیگه دوستش نداشته باشم یا بخوام طلاقش بدم بخاطر احساس اون به خودم میترسم. هرکاری که بکنه و هرچقدر که منو اذیت کنه و اصلا شکنجه م هم بده و منو از عصبانیت به جنون هم برسونه من ذره ای از عشق و علاقه م بهش کم نمیشه اینو کاملا مطمئنم ولی حس میکنم همین الانشم اون دیگه اندازه قبل منو دوست نداره... حتی گاهی که از عمد میخواد منو عصبانی کنه فکر میکنم شاید میخواد من باز کاری بکنم که به این بهانه ازم جدا بشه.
اگه فقط بحث اطاعت کردن بود خب من بالا سرش وایسم و یدونه دادم بزنم هرکاری بگم میکنه و گاهی که خیلی موقعیت حساسی هست و حرف گوش کردنش واقعا برای رابطه مون و خودش لازمه همین کارو میکنم ولی به طور کلی من همچین چیزی هیچ وقت نمیخواستم باید عنوان تاپیکم رو چیز بهتری انتخاب میکردم من میخواستم که خانمم با میل و علاقه خودش به حرفم گوش کنه نه با ضرب و زور. در حقیقت اینکه این مسئله برام خیلی اهمیت داره بخاطر ذات دیکتاتورم نیست بخاطر اینه که حرف گوش کردنشو نشانه مستقیم دوست داشتنش میدونم.
اینکه میگین محبت بکنم من محبت میکنم ولی حدش در مقایسه با محبتی که دیگران بهش میکنن شاید کمه. و منم بلد نیستم چطوری بیشتر از این محبت کنم واقعا. کلا در ایل و تبار من همه مردها بینهایت زنشونو دوست دارن در عین اینکه اکثرشون دست بزنم دارن. پدر خودم وقتی مادرم از دنیا رفت من و برادرمو ول کرد کلا چند ماه رفت و وقتیم برگشت معتاد شده بود و سه سال طول کشید تا ترکش دادن کارشو از دست داد خونه مونو از دست دادیم و برادرمو که اون موقع نوزاد بود چندبار میخواست واقعا بکشه بخاطر اینکه اونو مسبب مرگ مادرم میدونست هنوزم میدونه یه جورایی. بعد که رفت دوباره زن گرفت حالش خوب شد! کلا مردهای خاندان من خیلی زن دوستن ولی ابراز محبت کردنشون داغونه. منم عاشق و دیوونه زنم هستم محبتم میکنم تا جایی که بلدم ولی شاید چون اخلاقمم تند میشه از بین میره براش.