سلام دوستان عزیزم.
من هنوز نرفتم دکتر. ولی هفته قبل اتفاقی افتاد که خیلی سبکم کرد.
یه نفرو دیدم که در گذشته فکر میکردم چقدر قدرتمندتر از منه و چقدر رفتارش تحقیرم کرده بود و چقدر از اینکه نتونسته بودم مقابلش از خودم دفاع کنم یا رفتاری قاطع و قوی داشته باشم که نتونه اونجوری تحقیرم کنه ناراحت بودم.
یادمه اون موقع تحقیرها و رفتارهای او اونقدر دردناک بود برام و اونقدر احساس ضعیف بودن درونم ایجاد کرد و اونقدر دلشکسته شده بودم از اون و از سادگی خودم، که باعث شد من برای رفعش، کلی کتاب بخونم، کلی سخنرانی گوش بدم ، حتی من که با خدا قهر بودم از شدت دردش برم باز با خدا درددل کنم، برای اینکه از احساس ضعف خلاص شم، حتی نکات مثبت و قدرتی که اون فرد داشت رو در خودم رشد بدم. مثلا برم شنا یاد بگیرم.
و البته خیلی شاکی بودم از عدالت خدا. که چرا آدمهایی که بدجنسن، موفق ترن.
چند روز پیش خیلی اتفاقی اون فرد رو دیدم. اولش با اخم و تلخ رویی و یه حس خشم و نفرت ازش، و خیلی زورکی سلام کردم بهش. قیافش با همیشه فرق داشت. حتی تیپ و پوشش. قبلا خیلی مرتب و تر و تمیز میگشت و خیلی اجتماعی بود و همه جا هم کارش خیلی خوب راه می افتاد و پیشرفت خوبی میکرد. اما این بار که دیدمش، قیافش کلا درب و داغون بود. و من خیلی تعجب کرده بودم.
چون کنار هم نشسته بودیم، و با اون حال هم دیده بودمش یکم دلم سوخت و شروع کردم احوالپرسی. که چی میکنی و فلان کارت به کجا رسید و ..... . اون هم با یه حالت یاس و شکستگی جواب میداد. کلا همه زندگیش به هم ریخته بود. تمام اون کارهایی که توش به نظر من خیلی خوب پیشرفت میکرد و موفق بود همیشه، به نتیجه نرسیده بود. سرمایش رو باخته بود، از خانوادش طرد شده بود، مایوس، بی انگیزه، بی هدف، داغون.
برام خیلی عجیبب بود که اونقدر داغونه، که داره برای من که زمانی ضعف هام رو به روم میاورد و تحقیرم میکرد درد دل میکنه.
اونجا دیدم من نسبت به اون زمانی که اون تحقیرم میکرد خیلی قوی تر شده ام(اون هم به لطف تحقیرهای خودش) ولی اون نسبت به اون زمانی که من اونو خیلی توانمند میدیدم، اگر ضعیفتر نشده باشه، قوی تر نشده.
دیدن اون با اون حال و مشکلات خیلی شوکه کرده بود منو و تا دو روز براش گریه میکردم. البته گریه ها باعث شد خودم هم از اون حالت فشار سنگین این مدت یکم راحت بشم. مثلا درد قفسه سینه و حالت تهوع و خشمم خییلیییی کمتر شده و این یکی دو روز اخیر خیلییی آرومترم.
دیدنش یه چیزهایی رو برام روشن کرد.
بزرگترینش اینکه گاهی توی این دنیا هم میشه عدالت رو دید. و اینکه شاید من الان اونقدر هم که فکر میکنم بدبخت نیستم.
و اینکه واقعا آدمهایی که فکر میکنیم که دنبال نقطه ضعف در ما میکردن و میخوام قضاوتمون کنن و احیانا تحقیرمون کنن، خودشون اونقدر درگیری و گرفتاری دارن که وقت فکر کردن به ما رو ندارن. و حتی شاید مشکلات بزرگتری هم داشته باشن. پس بهتره اگر هم از کسی رنجی به آدم میرسه، به دل نگرفت و فقط گذشت و رفت.








علاقه مندی ها (Bookmarks)