آموخته ام كه:
دستان هيچكس حتي عموهايم گرماي دستان پدر را ندارد....

آموخته ام كه:
هيچكس به اندازه من دلش برايم نسوخته....

آموخته ام كه:
هرچه ساكت تر باشم نشان ادب و نزاكتم نيست بلكه اينگونه مي پندارند كه نادانم......

آموخته ام كه:
زندگي سخت تر از آن است كه بشكنمش.....

آموخته ام كه:
بار زندگي را به دوش كشيدن و خم نشدن به تنهايي. بسيار ارزشمند است.... كه هركسي توان آن را ندارد... پس من باارزشم...

آموخته ام كه:
چه آسان دلم ميشكند حتي با ديدن عزيزترين دوستم در آغوش گرم پدرش.... و اينكه پدرم چقدر مهربان بود و ... نيست!

آموخته ام كه:
در اوج تنهايي باز هم ميشود ديگراني را ببينم كه نگران تنهايي من هستند و تنهايم نميگذارند...

آموخته ام كه:
زندگي چيزيست عظيمتر از اين هياهوي سياه و كشنده روزمره.....

آموخته ام كه:
كسي. چيزي ... مراقب من است .... كسي كه از پدر مهربانتر است .... از مادر دلسوزتر است.... او با من است....
وقتي ميگريم اشكهايم را پاك ميكند... با من ميخندد.... سنگ صبور حرفهاي بي سر و ته من است.... از گلايه هايم .. از ناله هايم خسته نميشود و جايي نمي رود.....
و هيچكس جز خودم نميتواند او را از من بگيرد......

آري ...
آموخته ام كه : مهربانترين و عزيزترين مونسم خداست كه نزديكتر از نفس به من است.....
و چه لذتيست با او بودن.....