نقل قول نوشته اصلی توسط sahar.66 نمایش پست ها
باید علت عدم رضایت مادرتون رو جستجو و حلش کرد.

حدس میزنم وابستگی بشما، امید داشتن بهتون و همچنین حل نشدن مسایل تحصیلی و کاری علت این مخالفت هست .

یادم هست درباره ی مادرتون و برادر فرمودین... باید بگم بیشتر سرمایش رو روی شما ریخته، سرمایه عاطفی. اینکه حس میکنه با رفتن شما از خانه این خلاء چقدر رنج آوره ترجیح میده بیشتر پیشش بمونین.

اینکه بترسه دیگر شما نباشین و نتونه مثل سابق ارتباط بگیره و عروس این ارتباط رو قطع کنه.

بهمین علت انتخاب یک همسر شایسته که حس خلق، خانواده دوستی و ادب در ویژگی هاش بیشتر بچشم بیاد مهم هست. اینکه فقط من و فلانی هم رو دوست داشته باشیم کافی نیست.

باید بمادر این اطمینان رو بدین که بعد از ازدواج هم براش همون پسر دیروز هستین و چه بسا بهتر. باید اطمینان بدین نظر مادر در انتخاب همسر مهم هست و حتما از ایشان مشورت میگیرین.(بعنوان بزرگتر). باید قبول کنین که فروش خانه فقط برای شماست و مادر هیچ سودی از این اتفاق نمیبره پس نظرش رو محترم بدونین و در کنار درس هم فعالیت های هنریتون رو ادامه بدین یا هر چیز دیگر.(ازشون بخواین که اگر قراره درس بخونم فعالیهای مختلف هم داشته باشم تا از درآمد اونها شهریه رو کنار بندارم و لازم نباشه خونه بفروشیم .... سود شما هم برگشت همون لذت و عشق به کارتون هست)
این علاقه و احترام باید بسمت مادر هم برگرده تا ایشون آماده ی پذیرش دوره ای جدید در زندگی شما باشه.





ببینید مشکل واقعا چیز دیگه ای هست. مادرم به طور کل با ازدواج مخالف هست. اصلا ارتباط بین دو طرف رو در هر سطحی چه ازدواج چه دوستی چه هرچی غلط می دونه. یه جور اسارت می دونه.

من ساعت ها حتی همین 30 دقیقه پیش داشتم در مورد بازگشت به کار های سابقم حرف می زدم. کلا مخالفه. اجازه نمی ده. به محض این هم که بحث داغ میشه به بهانه سر درد یا .... میره توی اتاق در رو می بنده. حرف نهایی ش اینه باید دکتری قبول بشی. هزینه از فروش خونه تامین میشه. حق انجام هیچ کار دیگه ای رو نداری.

البته خدا رو شکر انقدر ظرفیت دکتری کم شده که بعیده قبول بشم. که البته در این صورت هم گفته انقدر پشت کنکور می مونی و آزمون می دی تا قبول بشی.

انتظار ندارم کسی حس من رو درک کنه ولی شکنجه و عذابی هست 1000 بار بدتر از مردن. من فکر کنم به اندازه کافی درس خوندم. اصلا علاقه ای به گرفتن دکتری ندارم. این خونه لعنتی هم تنها دارایی مونه به جز من حق داداشم هم هست. من نمی خوام کارتن خواب بشم به خاطر یه مدرک کوفتی.

به خدا سر گرفتن همین مدرک فوق لیسانس استاد راهنما از من 5 میلیون جدای از شهریه گرفت. یعنی آدمای فرهنگی که شما می گید باهاشون همدم می شم یه چنین دزد ها و راهزنایی هستن.

اصلا بیاید بحث اون دختر بیچاره رو کنار بذاریم فعلا. الان من واقعا موندم با زندگیم چیکار کنم. آخه من که یه بچه شیر خوره نیستم که منتظر باشم مامانم اجازه بده راه برم شیر بخورم یا برم ددر. زندگی من رو قفل کرده. هیچ راه نجاتی هم نیست. اصلا صحبت و حرف و..... فایده نداره. حرف مشاور و روانشناس رو هم اصلا نزنید. محاله پاشه بیاد. قبلا امتحان کردم یه مشاور بسیار عالی بود خیلی هم همکاری کردن ایشون و حتی حاضر شد به منزل ما بیاد ولی نتونست با مادرم ارتباط برقرار کنه و بهم گفت که باید خیلی آرام پیش بری و یه سری راهکار داد ولی مفید نبودن.