قربونت عزیز دلم
همسرت هنوز نمیدونه مشکلت چیه و نمیدونه اینهمه رنج رو برای چی تحمل کردی ..، فکر میکنه با هتل رفتن و جشن حل میشه. تو هتل و گل نمیخوای ازش، جشن پیشکش ... تو میخواستی سلامت بشه، آرزوی یه بچه داشتی، یه زندگی آروم
من شاهد بودم وقتی میومدی و مینویشی و با چه شوقی تلاش میکردی اون بهتر بشه و واقعا حق اینو داشتی که همسرت به احترام تمام دوندگی تو حداقل سکوت کنه.
چند روز پیش وقتی رو صندلی داغ بودم آقا سیا ازم پرسید پول جیبی دختر چقدره؟ من گفتم هرگز پول جیبی نخواستم و نگرفتم... اینو میگم که فکر نکنی همه پول جیبی میگیرن .
اگر خواهرت یه پولی میده ... بعدش یچیزی بهت بگه یا خدایی نکرده بزنه تو گوشت باز گوشت و خون هم هستین و هیچ وقت دنیای تو رو تاریک نمیکنه. اما همسرت آره.
بابات اشتباه فکر میکنه... بابات اگر لطف بزرگی در حقتون کرده باشه اینه که محیط خونه رو برای مادرت پر از آرامش کنه... چرا باید انگشت نما بشی؟ فکر به این کن دقیقا الان کدوم فامیل و آشنا یکم از غم های تو رو بدوش میکشه؟ هیچکس... فقط خودت تنها میدونی چقدر اذیت میشی ، فردا این آدمها اجازه ندارن برای زندگی تو نظر بدن و حرفی بزنن... پس نصیحت پدر فعلا درست نیست.
این روزها سخته ..، من انکار نمیکنم اما تو دختر لایقی هستی. یک حجم از خاطره و علاقه و یک کوه دلشکستگی و رنج
اما یکبار برای همیشه یک تصمیم خوب میتونه نجاتت بده.









علاقه مندی ها (Bookmarks)