سلام به همگی
سحر جان واقعا ازت ممنونم عزیزم
دیدگاهت ،طرز فکرت و دیدت خیلی منو تحت تاثیر قرار میده ترس منو خیلی کمتر میکنه
من دیگه حاضر نیستم به اون زندگی برگردم همسرم پیام داده بود که واسه میلاد امام زمان واسم نذری بیار و عکست رو بفرست دلتنگتم من نمیدونم انگار اصلا منو جدی نگرفته یا اینکه سرش گرمه زن های دیگس که مطمئنم هست چون راحت چند روزی ازش خبر نمیشه و دوباره میاد سراغم
شما درست میگی اینجا هر چی باشه خونه پدرمه ارامش دارم،کسی کار به کارم نداره،پدرم نمیتونه بهم زور بگه ووادارم کنه مطتبق میلش باشم و کلا اینجا بهتر از اونجا موندنه حرفای پدرم خیلی اذیتم میکردن تا اینکه دیشب جوابشو دادم و بش گفتم تو که انقدر اونو تایید میکنی و منو توبیخ تو که میگی من زن زندگی نیستم و همش قهرم وناسازگارم و.....خب خودت برو باهاش زندگی کن چرا نمیری؟شاید تو بتونی تحقی و توهین و اعتیاد و زن بازی و...رو تحمل کنی و واست این چیزا از جانب یه مرد عادی باشه و بگی همه مشکل دارن همه همینجورن ولی من نمیتونم پدر من بیستر از اینم بهم فشار نیار و انقدر تحت فشار نزارم و ازارم نده من که حمایتت رو ندارم لااقل بزار کار خودمو بکنم گفت تو بچه ای و عجولانه داری تصمیم میگیری و نمیدونی از زندگی چی میخوای گفتم اتفاقا یچیز رو خوب میدونم اینکه دلم یه زندگی سالم و پر از عشق و احترام و صداقت و وفاداری میخواد کنار یه مرد باشخصیت و فهمیده نه کسی که از زندگی فقط همخوابیش رو یاد گرفته وبعدش دیگه هی اون ناامیدم میکرد که باید بدیم همچین کسی واست بسازن یاتهش یه مرد طلاق داده یا زن مرده میگیرتت و...گفتم نخیر اینجورا هم نیست دورش فرق کرده بعدشم اصلا گیرم ازدواج نکنم تنها میمونم بهتر از باخفت زندگی کردنه بعدش دیگه سکوت کرد و الانم باش حرف نمیزنم کلا
سحر جان راستش تا کم میارم میام تاپیک های امیدوارکننده رو میخونم و اروم میشم تنها همدم و رفیق تنهایی هام شده خدا و واقعاااا هم همه جوره کنارمه و خیلی بش نزدیکم و میدونم زمینه طلاقم رو خودش داره فراهم میکنه و هر چی بصلاحمه همون میشه
اما گاهی واقعا یهو همین حرفا پدرم تو ذهنم میان و از تنهایی میترسم بعد اطرافیانمو میبینم دوباره اروم میشم اخه مامانم میگه همیشه از بچگی از تنهایی میترسیدی
گاهی میگم بااین شرایط خانوادگی که خواهرم جداشده و پدر و برادرم اینجورن کسی میمونه با من؟؟بعد دوباره یادم میاد که مثلا یه دختر عمو دارم که حدود دوسال با پسرعموم نامزد کرد و عشق به اون کورش کرد طوریکه تو این دوسال همه مدت پیش اون و تو خونشون بود و تهشم پسره و خانوادش انداختنش بیرون عموم هم یه ادم کتک زن و معتاد بود خواهربزرگشم طلاق گرفته بود و تو خونه بود دخترعموم دچار افسردگی شدید شد چون حتی دختریش رو از دست داد بعدشم عموم هرچی به پسره گفت بیا لااقل عقدش کن و طلاقش بده بدونن زنت بوده گفت نه و این مومد و یه اسم روش و ابدوش که رفته بود ولی بعد دیدمش سر کار میرفت و ورزش میکردو خوب شده بود و الانم بعد ۴سال با یه شخص بهتر که خیلی ازش راضیه و خوشبخته ازدواج کرده و زندگی خوبیم داره تازه اون شرایطش خیلی بدتر من بود
گاهی هم میگم فوقش اینه هیچوقت ازدواج نمیکنی دیگه ولی اینجور به این زندگی جهنمی ادامه نده
کارای همسرم که یادم میان ازش متنفرمیشم منکرش نیستم دلتنگش میشم ته دلم دوسش دارم اما دیگه نمیخوام بااحساسم تصمیم بگیرم میخوام یکبار تو زندگیم تصمیم درست بگیرم و حس میکنم تصمیم کاملا درسته و بخودم مطمئنم
گاهی میرم فیلما و عکسارو میبینم و گریه میکنم و هر کاریم میکنم دلم نمیاد پاکشون کنم که راحتتر باشم
البته الان خیلی بهترم خیلییی فقط مشکلم مادیه بیشتر و پدرم که گاهی باعث میشه بحثام با پدرم و دلم که میشکنه از حرفای سنگینش و فکر خرابش باعث بشه به اون فک کنم ولی دوباره بخودم میام و میگم نه اونم دست کمی از این نداره این بالاخره میدونی پدرته و امید به اینده داری که بری از اینجا ولی بااون تا اخر عمر باید بسوزی و خودمو راضی میکنم....وگرنه مشکلی ندارم و خیلی راحتم و ارامش دارم
خداروشکر
برام خیلی دعا کنیدمن بازم از شما و باقی دوستلی گل این سایت که انقدر دلسوزانه و دوستانه راهنمایی میکنن و همراهیم میکنین ممنونم امیدوارم بهترین ها هر روز براتون اتفاق بیفته








علاقه مندی ها (Bookmarks)