سلام.نمیدونم شاید مشکلات ودغدغه های من خیلی پیش پاافتادست شایدم خیلی بغرنجه از حل شدنشون همه ناامید شدن.ولی من دیگه خیلی خسته وضعیف شدم.انقدر بداخلاق وافتضاح شدم که حدنداره.همش دارم به مشکل میخورم.یه مسئلهءکوچیک تبدیل میشه به بحث ودعوا.همسرمونمیفهمم.فقط دوستش دارم.اصلا درکش نمیکنم.پریشب دعوامون شد.دخترمو بهونه کردم گفتم من میرم پیشش بخوابم.که یهو عصبانی شد دستمو محکم کشید انداختم رو تخت همینجور دستمو فشار میداد دادمیزد که اگه پاتواز اتاق بیرون بذاری ال میکنم وبل میکنم.منم بدم میاد یکی بهم زور بگه گفتم تو نمیتونی منو مجبور کنی دوباره بالشمو برداشتم رفتم رو زمین خوابیدم.تو همون اتاق.بعد بغضم گرفته بود که چرا همچین کرد.دردمم گرفته بود.بهم میگه عین دختربچه هامیمونی.ادم نمیتونه یه چیزی بهت بگه.هرچی میگم قهر میکنی.بعد باصدای بلند گفت گننننننننننداخلاقí ½í¸¢í ½í¸¢í ½í ¸¢.دوباره بعد چند مین میگه الانم لابد میخوای گریه کنی.وای اینو که گفت من واقعا نتونستم بغصمو قورت بدم.گریم گرفت.اونم خندش گرفت اومد پیشم گفت دیوونه شوخی کردم.براچی گریه میکنی.من نوکرتم من غلط کردم.بعد دیگه هیچی اومد پیشم خوابید.اینارو که میگم شاید حق رو بدید به همسرم ولی بخدا تو دعوا حق بامن بود.خیلی طولانیه.حوصله ندارم تایپ کنم.ولی همیشه اینجوریه.ادمو روانی میکنه به نقطهءجوش میرسونه بعد که آدم عصبانی میشه میگه تو چنینی وچنانی.من دیگه از این دعواهامون خسته شدمí ½í¸í ½í¸í ½í¸درسته ماقهر نمیکنیم.ولی همش عین کارد وپنیریم.من خیلی دوستش دارم.فقط در مورد همین یه مورد مطمئنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)