[QUOTE=Amir A;445768]خانم من از شما خیلی احساسی تر رفتار میکرد و من فکر میکردم دوستم داره ولی انگار خانم ها پدر و مادرشون رو به هر حال به همسرشون ترجیح میدن. اگر نمیتونید حامی این پسر باشید بذارید بره.


ممنون از وقتی که گذاشتید. در مورد اینکه میگید خانم ها خانوادشونو ترجیح میدن باید بگم این حرفتون اصلا درست نیست منم دقیقا عین همین حرفو شنیدم. پدر و مادر من ۲۳ سال منو بزرگ کردن و برام زحمت کشیدن‌. با اینکه این مخالفتشون اصلا و به هیچ وجه درست نیست اما گذشتن ازشون خیلی سخته. شاید خانوم ها به خاطر احساساتی بودنشون این موضوع رو بهتر درک میکنند. شما تصور کنید یه طرف کسیه که عاشقشم و میخوام باهاش زندگی کنم یه طرف خانواده ای که تابه حال با اونا زندگی کردم و از یک خون و ریشه ایم. از یه طرف باید سعی کنم استقلال خودمو تو خانوادم حفظ کنم و از طرفی باید ناراحتی ها و طعنه های کسی که دوسش دارم رو تحمل کنم. ناراحتش نکنم بهش امید بدم و همیشه بهش ثابت کنم دوسش دارم.
پدر من گفت که بگو بیان خواستگاری ولی یه شب که من نباشم بگو بیان حرفاتونو بزنید ولی کلا دیگه دور منو خط بکشید عقد و عروسیشم نیستم، من نخواستم که اینطوری پیش بره برای اینکه غرور و شخصیتشون برام مهم بود و با خودم گفتم شاید با مرور زمان نرم تر شه و اگه همه راه ها رو رفتم و نشد این آخرین راه باشه. اگه تو خونه ناراحت باشم و گریه کنم خانوادم فکر میکنند این آقا منو اذیت میکنه. همون طور که مامانم جلو مشاور گفت این پسره به دختر من این چیزا رو یاد میده و گرنه دختر من خیلی حجب و حیا داشت هیچ وقت تو روی باباش واینمیستاد اینکارارو نمیکرد دخترمو اغفال کرده. انگار بدتر ایشون بده میشه و همه رفتارای منو از چشم ایشون میبینند. یا از طرفی اصلا این آقا نمیدونن پدر من با چیا مخالفه و حتی با کورد بودنشون مشکل داره من بهش اینارو نگفتم فقط بخشی شو گفتم که مشکل‌بابام سنه منه. باید با همه مسائل کنار بیام و بهترین رفتارو کنم. به نظر من وقتی خانواده احساساتی بودن بیش از اندازه و رفتارای خیلی احساسی رو ببینن بیشتر مخالفت میکنن اینو تجربه بهم ثابت کرده. این شرایط خیلی سخت و پیچیدس. واقعا درست رفتار کردن تو این شرایط مشکله.
من به شما هم پیشنهاد میکنم که هیچ وقت اینطوری فکر نکنید. هرکسی از دید خودش به مسئله نگاه میکنه و خودشو میبینه. درسته غرور شما میشکنه اما این طوری فکر نکنید که ما خانوما خانوادمونو ترجیح میدیم. چون با این همه استرس و فشار و تلاش وقتی آدم اینارو میشنوه نا امید میشه و میگه این همه سختی آخه برای کسی که قدر منو نمیدونه و درکم نمیکنه؟ درسته پدر و مادر من اشتباه میکنن اما آیا مسئولش منم؟ من تو این شرایط نباید طعنه بشنوم بلکه همدردی میخوام.
من به این آقا هم گفتم که لطفا دیگه تلاشی برای اینکه تو دل پدر یا مادر من برید نکنید مثل خرید کردن و اینا. خودتون باشید راه خودتونو برید. پدرو مادر من باید شمارو همین طوری که هستید بپذیرند. وقتی مادر من با ایشون تند برخورد کرد و گفت برامون نحسی آوردی از زندگیمون برو بیرون و زیادی حرف میزنیو از اینجور صحبتا، ایشون فقط باید میگفت من دخترتونو دوست دارم به خاطر احترامش بهتون چیزی نمیگم و این طوری رفتار کردنتون فقط بیشتر ناراحتش میکنه و این خوش بختیش که شما میخواید نیست. اما برعکس خودشو نگه نداشت و با مادر من بحث کرد. فکر میکنید تو این دعواها کی بیشتر صدمه میبینه؟ من. چون بعد از این بحثا من باید حرفای بعدیرو تحمل کنم و سعی در درست کردن اوضاع کنم. همین طورم خانم شما این حالو دارن. همه چیز خیلی پیچیده و سخته.