سلامی گرم به 0548
حس همنوع دوستی شما منو تحت تاثیر قرار داد و ممنونم بابت نکات خوبتون و حتما به یک روانشناس بالینی مراجعه خواهم کرد...چند نکته در کنار توجهات شما عرض کنم:
-من نمیدونم چرا عاشقش شدم و دوستش داشتم ولی خب این احساس بعد ازدواج ایشون کلا دگرگون شد و البته اصلا فکر نمیکردم نسبت به ایشون احساسی داشته باشم که بخواد دگرگون بشه....
-دوم اینکه در پایان عرض میکنم چرا الان دوباره در مسیر زندگیم قرار گرفته..
-سوم اینکه من هر سه تا شماره ذکر شده شما رو هستم و زندگی رویایی بدون اشکالی رو با ایشون تصور نکردم و هنوز هم نمیکنم.
-چهارم اینکه مشکلات زندگیم رو در برخورد نادرست با احساساتم میدونم نه در ارتباط با ایشون...به عبارت ساده تر اگر ایشون و من الان مجرد بودیم من تمایل به زندگی با ایشون رو ندارم چون اون حس از درونم خارج شده...همونطور که نفهمیدم چطور واردش شده بود....
سلام آقای امید12 گل
چقدر صمیمی سوال میپرسین:
-این نکته شما رو که چرا از اون فرد خوشم اومد رو هم به من تذکر دادند و هم از خودم پرسیدم...واقعیتش نفهمیدم یه حس ناگهانی بود و اگه بخوام دلیل بتراشم میتونم ولی هیچکدوم از دلایل علت شروعش نبود..اصلا من کاره ای نبودم در ایجاد این حس...
-این موضوع عاشقیم رو بعد 17 سال اولین بار هست که جایی مطرح میکنم و تا حالا هیچ جا بروز ندادم و نظر کسی رو نپرسیدم که بخواد منع خانوادم رو بهمراه داشته باشه...
-کارم در سطح متوسط جامعه هست و در کارم بسیار موفق و زبانزد هستم و جزو 100 نفر کشورم محسوب میشم...
-توضیح مختصر اینکه اونموقع دنبال فرصت دادن به ایشون بودم تا بتونه کنکور بده و من مانع تمرکز برای تحصیلش نباشم و بعدش هم بعد دوسال با یه فکر سطحی نگرانه بنظرم رسید ما بهم نمیخوریم و بدون هیچ تعللی عملا قضیه رو بایکوت کردم و فکر کردم تموم شده واقعا ولی ده سال بعدش فهمیدم که اون حس تو دل من بوده و من خیال میکردم نیست.
موضوعی که باید راجع به اون توضیح بدم اینه که :
بعد از اون 2سال عاشقی و تنهایی وارد یک دوره 8ساله با یک خانم دیگری شدم که 4سالش رو فقط ایشون رو زیرنظر داشتم و بعد با ایشون تماس تلفنی داشتم با اگاهی خانواده خودش وخودم والبته اون موضوع به سرانجام نرسید و اینقدر این ارتباط رو مدیریت نکردم که بعداز 4سال ایشون با شخص دیگری ازدواج کردند و عملا اون 8سال هم از دست رفت.
بعد ازین با دختردیگری اشنا شدم که یکسال هم ایشون رو زیر نظر داشتم و اینقدر دست دست کردم که اونم رفت امریکا!
بعد ازینها الان 12 سال از شروع عاشقیم گذشته و ده سال بود که عشقم رو کنار گذاشته بودم ویکدفعه به خودم گفتم : من بخاطر پوشش و نوع فرهنگش عشقم رو کنار گذاشتم و این مورد اخری که بررسی میکردم که همون فضا بود ...اگه من الان اینطور نگاهی پیدا کردم چرا نرم ببینم فردی که مدتی دوستش داشتم چه کار میکنه ..گرچه الان احساس و شناختی ندارم..حداقل یه گذشته ای باهاش داشتم و میتونم با استناد به اون احساس نظرش رو جلب کنم و حتی میتونم یادداشتهای اونموقعم رو هم براش ببرم!
اما موقعی که فهمیدم ازدواج کرده درونم تهی شد....
احساس کردم قلبم و نگاهم ازاد شده...
قلبم ساکنی نداشت...
مدتی سرگردان بود تا اینکه یاد دخترانی که قبل از شروع عاشقیم تو زندگیم بودند افتادم...دو نفر قبل ازینکه عاشق بشم تو زندگیم بودند که
با اولیش حتی راجع به اسمهای بچه هامون هم صحبت کرده بودیم و یکدفعه منو بخاطر ازدواج با فامیلشون دودره کرد که البته حتی با اون فامیلشون هم ازدواج نکرد و با کسی دیگه ای ازدواج کرده بود...
دومیش اولین و اخرین کسی هست که تونستم بهش بگم دوستت دارم...و ایشون الان همسرم هستم....با خانمم سال دوم دبیرستان اشنا شدم و بهش ابراز علاقه کردم و بعدا فهمیدم با یه پسر دیگه ارتباط داره(البته نه اونموقع و نه حتی الان معلوم نکردم که میدونستم با یه نفر دیگه ارتباط داشت) و خب ناراحت شدم و گفتم با علم به این موضوع اگه ما باهم ازدواج کنیم قطعا زمانی به مشکل میخوریم . سعی کرده بودم دورش رو خط بکشم یه مدت زیادی... و فکر نمیکردم روزی برم خواستگاریش...ولی خب هم من دلم پیش ایشون مونده بود و هم ایشون چشم انتظار من بودند تا حدی...بعدازینکه دلم از اسارت در اومده بود تنها کسی که برام مونده بود ایشون بود و ما باهم ازدواج کردیم و با افت و خیزهایی 5سال هست که زندگی میکنیم و زندگیمون رو دوست داریم و البته همدیگر رو...
ماجرای زنده شدن یکباره اون خانمی که تو 17 سالگی یکباره عاشقش شدم اینه که ..چند وقت پیش مریض شدم و رفتم دکتر...و دکتر کسی نبود جز اون خانم! البته ندیدمشون تا دستگیرم شد در رفتم...... و شجاعت روبرو شدن نداشتم و ندارم هم....فکر نمیکنم بتونم چهره ای رو که 15 ساله ندیدم و بتونم زل بزنم تو صورتش و وانمود کنم که زمانی حسی بهش نداشتم! و الان تابلو مطبش تو ساختمون پزشکان روبروی خونمون هر روز تو چشمه گرچه من سعی میکنم بدون نگاه کردن به تابلو هر روز عبور کنم ولی واقعیت اینه که نه ایشون بلکه خاطره گذشته و برخوردنادرستم با احساستم منو دچار اسیبهایی کرده و دنبال جواب هستم....دنبال راه درست ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)