سلام به شما و نوشته گرم و صمیمی تون و قلم روانتون....
خب این تعقل هست که خیلی آزارم میده...
شاید اگر تعقل نمیکردم که ایجاد و برقراری رابطه با اون خانوم ممکنه منجر به تحت تاثیر قرار گرفتن شرایط تحصیلی اوشون بشه و در واقع اسیب بزنم بهشون و بعدهم اینکه ایشون شرایطش با زندگی فردی مثل من نمیخونه ....احتمالا حداقل احساسم رو بهش گفته بودم و قاعدتا پاسخ ابراز احساساتم رو هم دریافت میکردم.
و قسمت سخت مسئله زمانیکه من جسارت ابراز این احساس رو پیدا کرده بودم ولی دیگه دیر شده بود....
و قسمت سخت تر مسئله برام اینه که بنظرم میاد مدتها قلبم در احاطه احساس قوی نسبت به اون خانوم بوده و این باعث شده نسبت به ارتباطهای جدیدم با افراد دیگه موفق و متمرکز عمل نکنم.
و متاسفانه این چالش عقل و دل هم در دورانی که با دختر همدانشگاهیم درگیر شده بودم برام خیلی دردسر ساخت....نمیدونم علتش چیه شاید بقول یکی از دوستان علتش اینه که اون عقل ..عقل یک عاشق نیست
نمیدونید چقدر خوشحال شدم که یکنفر که دیگه هم هست که تجربه کرده و عمیقا درک میکنه احوالاتم رو... و سبکم میکنه.
و تاپیکتون رو خوندم...
مخصوصا خیالپردازی رو خوب توصیف کردین...چه سناریوهایی رو چیده بودم که چطور بار اول به ایشون برسم...کارم به نوشتن سناریوهای بعد ارتباط نرسید .... ما اندر خم یک کوچه ایم....
و خیلی بهتون تبریک میگم که تونستید راجع به بیان احساساتتون با جسارت باشین...
نمیدونم روزی خواهد رسید که این احساس قوی شما هم مثل من از درونتون پرواز بکنه یا نه....
متاسفانه این موضوع رو هیچ وقت با تعقل و منطق نتونستم توجیه کنم ولی در رفتارهای بعدیم سعی کردم تمام کارهایی رو که میتونستم اجرا بکنم، انجام بدم تا در آینده برام حس "وقتی میتونستی چرا نکردی" پیش نیاد و شما تو زندگیتون این برگ برنده رو دارین...
توصیه هاتون بوی پختگی میده و قوت قلب داره.
این چند روز به یک مطلبی راجع به عشق برخوردم و کمی درگیر هضم اون هستم...
یک مطلبی هست که من مقاله ش رو از دکتر هلاکویی خوندم حالا قصدم تایید و یا رد نوشته های ایشون نیست و جنبه ای که ایشون به مسئله پرداختن برام جدید بود وتا حدودی هم راجع به ارتباطهای دیگرم تقریبا به این نتیجه رسیده بودم...
چکیده این هست : ماها در دوران ابتدایی پیش نویس زندگیمون رو نوشتیم و حتی فردی که میخوایم برای زندگی انتخاب کنیم از جنبه هایی تعریف کردیم و یکی ازین جنبه ها میتونه چهره باشه و ... و این چیزها میتونه منجر به پذیرفتن انی یک شخص به عنوان مطلوب بشه...ولی قسمت سخت تعریف ایشون در این هست که آدمهای سالم در دام عشق در یک نگاه نمی افتدند و حتما نقصی و مشکلی رو دارند با خودشون حمل میکنند....
اینجا باید یک تبریک به دوستانی که اینطوری عاشق نشدند گفت که بدونند سالم هستند...
حالا راجع به این موضوع در چالش هستم شاید زمانی نتیجه این چالش رو نوشتم...
تو مطالب خارجی انواع عشقها رو بررسی میکنند و در واقع عشق مریض و ناقص رو infatuation و عشق مفید رو LOVE معرفی میکنند که سوای نوع ایجادشون ارتباط و نوع حس ایجاد شده رو میسنجند تا ببینند عشق ایجاد شده به چه خانواده ای تعلق داره.
در ارتباط با همسرم که خیلی خوب برام نوشتین ...سعی کردم انتخاب عاقلانه ای داشته باشم و این حس عشق درونی رو دوباره تجربه کردم....
اما درسی که گرفتم این بود که ادم عاشق بی اختیار دوست داره و بی اختیار میبخشه و بی اختیار محبت میکنه و بی اختیار میبوسه و بی اختیار همسرش رو لبریز میکنه ... ولی لحظات زیادی هست که انسان با اراده باید این عشق ورزیدن و دوست داشتن رو اجرا بکنه...و اگر نکنه ممکنه اون عشق بی اختیار دچار دستخوش بشه!
همه ما میتونیم مجدد عاشق بشیم .... فقط جنس احساسها متفاوت خواهد بود و قابل قیاس باهم نیست..
در کل ارزو دارم با انرژی باشین و همینطور صمیمی برای زندگیتون![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)