مجرد که بودم پیش یه کتاب خوندم به نام یک بیماری روانی به نام عشق. در مجموع با تمام چیزایی که توش اومده بود موافق نبودم اما یه جای کتاب نوشته بود افراد وقتی عاشق می شن دیگه تنها هدفی که پیدا می کنن وصاله و همین باعث می شه هیچ چیز دیگه ای رو در نظر نگیرن و برای بعد از این که به هم رسیدن هم برنامه درستی نداشته باشن. متاسفانه شما و همسرت تو سن کمی درگیر رابطه شدید و اصلا فرصت نکردید به این فکر کنید که برای زندگی تون چه مسیری رو می خواید تعیین و ترسیم کنید. آرامش چیزیه که می شه گفت همه ی آدم ها به دنبالش هستن اما هر کس از راهی و به طریقی...

به هر حال گذشته ها فقط به درد این می خورن که برای ساختن آینده ای خوب ازشون درس بگیریم. من فکر می کنم شما باید خیلی مطالعه کنی و سوای این که برای شوهرت می خوای چی باشی به این برسی که خودت از زندگی چی می خوای. سعی کن محیط های غنی تری رو برای ورود به جامعه های دوستی مفید تری پیدا کنی. به هر حال همه ما از بچه گی تا الان کلی دوست جورواجور داشتیم و به امید خدا خواهیم داشت. وحی منزل نیست که فقط این ها.

من تعجب می کنم از همسرت. اگر دوستان خودش رو افراد قابل اعتمادی نمی دونه چرا ارتباط با اونا اون قدر براش مهمه که اون ها رو وارد حریم خونه خودش بکنه. پیشنهاد می کنم وقتی اومدن یه کتاب بگیر دستت و خودت رو مشغول اون کن. فکر پذیرایی هم نباش. خونه اون دوستای مجرد چی کار می کنن؟ این جا هم مثل اون جا!


یه چیزی هم بگم... ببین عزیزم، شما وقتی پاتو کردی توی یه کفش که جراحی زیبایی کنی حرفت این بود که به خاطر خود شوهرت این کار رو می کنی. اما باور کن این چیزا شوهر رو کفتر جلد خونه نمی کنه. سعی کن برای حفظ شوهر و زندگیت بهترین دوست شوهرت بشی. اون وقت بدون تو اصلا بهش خوش نمی گذره و این مشکلات هم دیگه پیش نمیان.