با خوندن داستان شما اشکم در اومد...
حس میکنم من هم در این تنگنایی وه شما میگید گیر کردم ازدواج من هم فرادستی بود و فقط برای اینکه ازدواج کنم بله گفتم اما الان...
روحی دارم که میخواد فقط عشق بورزه و دوست داشته بشه اما...
واقعا دارم عذاب می کشم کاش همش یک خواب بود کاش یکی منو از این کابوس بیدار میکرد ...این زندگی حق من نبود ...اونقدر آدم احساسی بودم و هستم که اگر بروز ندم میمیرم اما از وقتی ازدواج کردم نتونستم خود واقعیمو نشون بدم هرگز حس نکردم یک مرد پشتمه حتی حس نکردم کنارمه...خیلی خوب میفهمم چی میگید