خب باید بگم ک من واقن فک نمیکردم نیما برگرده..درواقع ناخوداگاه با ی تصمیم عجولانه و واس در رفتن از افکاری ک منو سمت نیما میکشوند باارش رابطم شکل گرفت...اونموقع ها بچه تر بودم و کارام مسلما همشون درست صد در صد نبود...ارش ادم تحصیلکرده ای بود ک میتونست واس ازدواج مناسب باشه...ی زندگی عادی و ساده و بدون حس برام بهتر از موندن و فکر کردن ب نیما بود اونموقع...
من فکرم این بود ک با نیما شروع میکنم و مثل بقیه ادما ک از کم شروع میکنن دست تو دست هم تلاش میکنیم و زندگیمونو میسازیم.باحمایت پدرش..ولی نیما همه چیو همین اول زندگی میخواد.بارها براش مثال زدم برادرمو یا خداهرامو ک ۵سال حداقل اجاره نشین بودن و هم از زندگی لذت بردن هم پول جم کردن واس خرید خونه و اخرشم خونه دار شدن...ولی نیما ی فکری ک تو کلش باشه تا ب عمل نرسونتش دست بردار نیست...الان تا چند سال ما باید بااین وضع زندگی کنیم ک خونه رو کامل بخریم؟؟؟؟تا اونموقع من ۳۵ سالم شده...دیگه یه کافی شاپ رفتن برام اهمیت الانو نداره.وقتی پیرو چروکیده شدم اون گله لنتی رو میخوام چیکار اخه؟؟
میگه تا قسطامونو بدیم مجبوریم شام و ناهار عدسی بخوریم!بخدا اگه بدونم واقن پول تو جیبش نیس با عشق این شرایطو میپذیرم ولی وقتی میبینم از رو عدم بلوغ فکریشه و بخاطر جم کردنه بیشتره عصبی میشم.
بعدشم اصلا از نیما انتظار این جبهه گیریا رو نداشتم.من ادم منطقی ای میدونستمش..الانم ب نظره خودش حرفاش کاملا منطقیه ولی این منطقش داره منو اذیت میکنه