نازنین عزیز سلام
قبل هرچیز بابت کامت قبلیم عذر میخوام. من ادم بی طرفی هستم. واقعا برای چند لحظه تعجب کردم از اینکه ما ادمها همه رو با یه دیدگاه میسنجیم. از اون اقا یا خانوم هم عذر خواستم اما گاهی یه حرفایی رو باید زد تا دل یه سری نشکنه. تا با خوندن یه حرفایی جامعه مون به جهان سوم تبدیل نشه جایی که هزاران نفر با حرف یا شایعه یه نفر "بد" تلقی نشن... بهرحال راه پیشرفت برا همه بازه باشد که همه درس بگیرند"
اومده بودم راجب شما صحبت کنم:
دوست عزیز اول اینکه فعلا به طلاق فکر نکن. پله اول اینه که نهایت تلاشت رو برا این زندگی بکنی....
من با دوستی که گفته بودن نیما از یه سمتی داره غرورش میشکنه کاملا موافقم....
اون الان حس میکنه نهایت غرورش شکسته وقتی خودش نمیتونه کاری کنه. وقتی بیشتر خرجها باشماست وقتی اون خودش نمیتونه کاری کنه غمگین میشه و این غم درکل بدنش ذهنش رخنه میکنه و در نهایت خودش رو در قالب یه سری خشم و خشونت نشون میده....
طلاق به این اسونی نیست اول باید ببینی اون اقارو واقعا دوس داری؟؟؟ اگه جدا بشی بعدها دلتنگ نمیشی؟ از مساله علاقه که رد بشیم میرسیم به گفته قبلیم "تلاش" تلاشی برا نجات زندگی کردید؟؟ اول این دوتا سوالو جواب بدید بعد به جدایی فکر کنید.
نذار بعدها بگی هیچ کاری برا زندگیت نکردی.
میدونی به اونم حق بده وقتی ادم ها دستشون به جایی بند نیست بد خلق میشن. فک میکنن اب از سرشون گذشته و کاری نمیکنن. حتی شمارو ندید میگیرن. اول از علاقشون مطمئن شو... شاید این فاصله شمارو از هم دور کرده....
از یه ور حرف پدرتون به نظر من درست نبوده... یعنی بعد ازدواج قطع رابطه با کسی که سالها بزرگش کرده؟ نه این شدنی نیست.
شما اول با خودتون کنار بیاید اینکه نیمارو دوس دارید؟ حاضرید تحت چه شرایطی ایشون رو کنارتون داشته باشید وقتی به پاسخ مثبت رسیدید که قصدتون موندن و ساختن هست در مرحله بعد با خود نیما صحبت کنید. ساعتها حرف بزنید اما بگید همه چی رو....
لعنت به دنیایی که سو تفاهم و نگفته ها زندگی و افکار خییلی هارو داغون کرد... و تهشم شدیم ادمای عصبی و افسرده با کلی نگفته....اونم ادمه حتما میفهمه من معتقدم با لحن قشنگ میشه سنگ رو هم اب کرد نیما ک چیزی ینست.
یه روز ساعتها کنارش باش و تموم این سو تفاهم هارو براش توضیح بده... ازش بخواه تک تک حرفاتو گوش کنه بعد خودش تصمیم بگیره
بگو اگه مادرم فلان گفت علتش فلان بود... اگه پدرم رفتارش فلان بود باز دلیلش این بود... همه چیرو توضیح بده
اگه با نیما به مراحل پیشرفته ای رسیدی و امیدی بود که انشالله هست. در مرحله سوم برو سراغ خونوادت... بگو زندگیتو دوس داری و میخوای بهش پابند باشی.... و بعد میتونی عروسی بگیری و کنار همسرت برای پیشرفت بجنگی.... استرس رو ول کن زندگی هیچ دو نفری دقیقا مث هم نیست. نباید خودتو با بقیه مقایسه کنی.
َشاید همه چی درست شد ... انرژی منفی به زندگیت را نده... گفته های تموم بچه هارو جمع کن یه جا نتیجه گیری کن و با شناختی که از نیما و خودت داری بهترین تصمیم رو بگیر.
درضمن
کاری کن نیما حس استقلال کنه. اعتماد ب نفسش برگرده. حتی از کوچیکترین چیزی که برات خرید حسابی تشکر کن... نذار فک کنه اون ارزشی نداره...اون حس بی ارزشی میکنه ... و علتش همین مشکلات مالی هست.
بازم سوالی بود یا حتی درد و دل من هستم ....
دعا میکنم به بهترینا برسی.









علاقه مندی ها (Bookmarks)