dr-samira
![]()
ممنون از پیامت...
دوست عزیز اول اینکه فعلا به طلاق فکر نکن. پله اول اینه که نهایت تلاشت رو برا این زندگی بکنی
من متاسفانه کم طاقتم....مثلا دیشب کلی پیامای محبت امیز بهش دادم....دیشب پوله خونه رو جور کرده و پیام داده بود فردا میام با بابات تسویه میکنیم...منم کلی پراحساس بهش تبریک گفنک...گفتم مبارکت باشه خونت!ایشا.. توش فقط خوشی و برکت و بیاد و صلح و صفا و محبت و ارامش و عشق...
تو پست قبلیم پیامای دیگه ای ک دیشب بهش دادمو نوشتم...همشون با همین لحن و خوب و محبت امیز بودن....
نیما ام پیام داد: شب بخیر
همین ینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟اخه مگه ادمی به این یخی وجود داره تو دنیا؟؟؟؟؟
منم پیام دادم: شب بخیر بی احساسه دوسداشتنیه من..
اونم پیام داد:چرا نخوابیدی
من:دارم فکر میکنم،خودت چرا نخوابیدی؟
و دیگه جواب نداد....فک کنم خوابش برد...دیشب تا نه اینا اضافه کاری نگرشون داشته بودن...از اوضاع کارش اصلا راضی نیست...
منم تا چند ساعت بیدار بودم....خوابم نمیبرد...عصبی بودم!از اینهمه بی تفاوتی....بهش یه پیام دادم و مثل وقتایی ک تو دوران قبل عقد دلبری میکرد براش اینا رو نوشتم :
ممنون عشقم.خونه ی خودته عزیزم...قراره تو بشی ملکه ی اون خونه...مبارکه خودت باشه .عاشقتتتتم..لحظه شماری میکنم تا باهم بریم زیر یه سقف....
ادامشم نوشتم براش:
چقدر من بدبختم.چرا مرگ ادما دست خودشون نیست.چرا فرداهای بعنتی پشت هم میان و تمومی ندارن.
ینی تخملم همین قدره و داغ میکنم بعدش....الانم قصد دارم پیاماش و زنگاشو به سردی جواب بدم و اصلا حرکتی بسمتش نکنم..هیچ حسی هیچ حرفی...حرف فقط در حد رفع سوال واجبی ک داره یا دارم....تا وقتی ک بدست و پام بیوفته و اینکه این حسارو دیشب و این دوسال بهم داد جبران بشه و خودش این حسا رو تجربه کنه...یا ام خسته بشه و بره تقاضای طلاق بده...
تو رابطه ی ما برعکس تاپیکه اون خانمه ک پست گذاشته بود((((( شوهرم اغلب میگه از زندگی با من راضی نیست)))))) همیشه این منم که خاستار تموم شدن این رابطه ام و اونه که پیگیره من میشه ....میدونم ک بخش مهمی از این کارش بخاطره اینه که از ابروی خانوادش میترسه و دنبال طلاق نیست...میترسه چون تا از سختیایی ک بابت این زندگی متحمل شده به خانوادش میگه(البته نمیگه ها مثلا وقتی مامانش دستاشو میبینه ک از کاره زیاد تاول زده یا زخم شده و اینا)بهش میگن خودت این شرایطو خواستی....یا بهش میگن کسی ک خودش افتاده گریه نمیکنه!!!!!!!!!!!!!!!نیما یه بچه ی ناز پرورده بوده!اولش ک با هم آشنا شده بودیم دستاش از دستای من ظریف تر بود اونقدر که دست بکار نزده بود....مامانشم دختر نداره و فوق العاده پسراش میرسه و لوسشون میکنه!همه ی کاراشونو براشون انجام میده!بااینکه دست تنهاس نمیذاره پسرا دست ب سیاه و سفید بزنن...شانسی ک اوردم این بودم ک نیما دانشگاهش تو خوابگاه بوده و مستقل شده و کارای خودشو خودش میکنه...
اون الان حس میکنه نهایت غرورش شکسته وقتی خودش نمیتونه کاری کنه. وقتی بیشتر خرجها باشماست وقتی اون خودش نمیتونه کاری کنه غمگین میشه و این غم درکل بدنش ذهنش رخنه میکنه و در نهایت خودش رو در قالب یه سری خشم و خشونت نشون میده....
اخه همسرم من اصلا از این بابت ناراحت نیست....حنی فک میکنه بابای من زیادی داره بهش سخت میگیره ...دایم انتظار داره از من ک من هزینه کنم یا خانوادم...ینی داره با خودش فکر میکنه ک داره خیلی برای من هزینه میکنه!فک نمیکنم غرورش شکسته باشه از این موضوع...کسی ک غرورش میشکنه از پیش اومدن دوباره ی این موضوع جلوگیری میکنه ولی همسره من شاکی ام میشه ک چرا بهش پول نمیدن و کمک نمیکنن...همین الان بابام گفته هروقت بخواید برین تو اپارتمان ساکن شید باید نصف پول رهنو بدید و همسره من ناراحته ک بابات میخواد از ما پول رهن بگیره!!یا چند وقت پیش رفتیم بیرون گفت بیا یه شارژر بخرم برات .... تو مغازه خودش مبلغ رو حساب کرد و بیرون ک اومدیم با یه حالتی گفت فکر میکردم خودت حساب میکنی!!!!!!!!!!!!!
طلاق به این اسونی نیست اول باید ببینی اون اقارو واقعا دوس داری؟؟؟ اگه جدا بشی بعدها دلتنگ نمیشی؟ از مساله علاقه که رد بشیم میرسیم به گفته قبلیم "تلاش" تلاشی برا نجات زندگی کردید؟؟ اول این دوتا سوالو جواب بدید بعد به جدایی فکر کنید.
معلومه ک اگه جدابشم دلتنگ میشم و همش فقط خوبیاش میاد تو ذهنم...ولی میترسم ایندم بشه مثل اون خانومه تو تاپیک ((((( شوهرم اغلب میگه از زندگی با من راضی نیست))))))
وقتی بی محبتیاشو میبینم از چشمم میوفته از خودم متنفر میشم ک اینجوری خودمو بدبخته دوکلمه محبت امیزه اون نشون میدم !!!!
تلاشم این بوده ک سعی کنم اونو متوجهه وضایفش بکنم...هزینه هارو من انجام ندم....وقتی منتظره من پول بدم خودمو میکشم کنار ک خودش پولو حساب کنه....یا همیشه منومینداخت جلو ک راجب مسایل خونه با بابام حرف بزنم...مثلا میگفت به بابا بگو پولو دوماه دیرتر میتونم بدم..منه خنگم میرفتم میگفتم و بحث میکردم جای نیما و عذر خواهی....ولی چند هفته پیش گفت اگه خونه رو پولشو بدیم، نصف پول رهنیو ک الان دارن از مستاجر میگیرن و بهمون میدن؟ منم گفتم من چ بدونم ؟گفت از بابات بپرس.منم گفتم من کلاغ و نامه بره بین شما نیستم که .خودت بشین راجب خونه ای ک میخوای بخری باهاشون صحبت کن!اونم ناراحت شد...گفت افرین خودتو بکش کنار قشنگ.....دارم فقط سعی میکنم مسولیتاشو ب دوش نکشمو بذارم خودش مشکلاتشو حل کنه....
یه روز ساعتها کنارش باش و تموم این سو تفاهم هارو براش توضیح بده... ازش بخواه تک تک حرفاتو گوش کنه بعد خودش تصمیم بگیره
بگو اگه مادرم فلان گفت علتش فلان بود... اگه پدرم رفتارش فلان بود باز دلیلش این بود... همه چیرو توضیح بده
بارها اینکارو کردم.....حتی وقتی از بابا مامانم دلخور میشه خیلی سعی میکنم منطقی به جریان نگاه کنمو اگه تقصیر خانوادم باشه الکی سعی نمیکنم توجیه کنم و میگم حق داری از فلان چیز ناراحت بشی کاره خوبی نبوده...یا میگم خب عزیزم ناراحتیتو همونجا مودبانه ابراز میکردی یا حرفتو بهش میگفتی....درحالیکه اون اینکارو نمیکنه اگه از خانوادش چیزی بگم دایم سعی میکنه منو قانع کنه ک اشتباه میکنم......درکل حتی یه وقتایی راجب یه موضوعی حرف میزنیمو حلش میکنیم باز وقتی عصبانی میشه همون حرفه ک قبلا حل شده بود (به زعم من البته)دوباره تکرار میکنه.....منو انگار اصلا قبول نداره...حرف ک میزنم میگه تو نپخته ای...تو چ میفهمی اخه...درحالیکه من واقعا تو مدت زندگیم خیلی سختی کشیدمو خیلی ام از اتفاق ادم پخته ای محسوب میشم!!!!حرف زدن ما در واقع تاثیری نداره..
کاری کن نیما حس استقلال کنه. اعتماد ب نفسش برگرده. حتی از کوچیکترین چیزی که برات خرید حسابی تشکر کن... نذار فک کنه اون ارزشی نداره...اون حس بی ارزشی میکنه ... و علتش همین مشکلات مالی هست.
همیشه اینکارو میکنم....همین یه شارژره ساده چیه؟ بااینکه دیشبش راجب گل خریدن بحثمون شده بودومن فکر میکردم فرداش ک میخواد بیاد دیدنم وقتی مبینه من انننقققدددرر برام مهمه این موضوع ، یه شاخه گل میخره برام میاره...وقتی دیدمش واقعا انتظاره دیدن گلو داشتم ولی هیچی برام نگرفته بود!!!!!! از دستش ناراحت بودم و خوودشم فهمید هی میگفت چرا پکری چرا مثب همیشه نیستی؟ولی وقتی عصر شارژرو خرید کلی ازبابت خرید شارژر ازش تشکر کردم....هی میگفتم دستت درد نکنه واقعا کادوی کاربردی ای بود...یا چقدر میچسبه شوهره ادم بهش کادوبده!!!
واقن نمیتونم بفهمم مردی مثل نیما واقن انقدر بدبخت و مفلسه که بعد از اینهمه حرفه ما راجب گل خریدن نتونه واسه من ی گل بخره؟؟؟؟؟؟؟؟این چیو نشون میده؟؟؟؟بمن میگه من ترجیح میدم بجای یه چیزه بی فایده برات بستنی بخرم بااون پولو کناره هم ازش لذت ببریم..منم میگم واس من واقعااااا اون گله ارزشمند تره و مهم تره.....
وقتی بااینهمه چیزا ک بهش گفتم بازم برام یه کاری ب این سادگیو انجام نمیده ینی چی؟؟؟؟چی میتونم معنی کنم این کارشو ک دلش نمیخواد برای من هزینه کنه جز اینکه بهم علاقه نداره...
قبل محرم شدنمون بهش گفتم نیما ما پول نداریم مشکلات زیاد خواهیم داشت ، تنها سرمایه ی من تو این زندگی این علاقه ایه ک بمن داریو این سطح از خواستنته ک میبینم بخاطرم هرکاری کردی تاالان...اگه یه روزی این سرمایمو ازم بگیری من هیچی واسه ادامه ی این زندگی مشترک ندارم....اونم کلی حرف زد ک من همیشه دوست دارم و کلی چرت و پرته دیگه ی اینجوری....حالا چی شده همش دود شده...ااصلا این حسو ازش نمیگیرم ک دوسم داره...پیامامونو دیشب داشتم میخوندم هیچ حسی نداره وحید توشون...یا فوشه یا دعوا یا مثل دوو تا همکار ک دارن باهم حرف میزنن...
نمیگم همه ی کارام بی تاثیر بوده...واقعا این نیمایی ک الان پیشمه با اوونی ک دوسال پیش بود خیلی فرق میکنه....مسولیت پذیر تر شده ولی همچنان متوقعه از تمام عالم و ادم....
معمولا وقتی دعوا میکردیم زود زنگ میزد از دلم در میاورد...از دیشب ک اون پیامو بهش دادم تا الن هیچچچچچچچ خبری ازش نیست..منم عمرا بهش زنگ نمیزنم!!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)