حالا که Aها بطور مستقیم Cها را بوجود نمی آورند، چه چیزی آنها را بوجود می آورد؟
بیشتر اوقات Bها با Aها تعامل دارند تا Cها را بوجود بیاورند. Bها طرز فکر ما در مورد aها هستند.
طرز فکر ما درباره ی رخدادهای فعال کننده تعیین می کند که چقدر ناراحت شویم و چقدر به آنها اجازه دهیم که اعصابمان را به هم بریزند.
حالا این هم خبر خوب است و هم خبر بد.
چون فکری که ما درباره شخص یا موقعیت می کنیم، احساسات و رفتار ما را تعیین می کند، و افکار ما در اختیار خودمان هستند، بنابراین این توانایی را داریم که واکنش هایمان را مهار کنیم و اجازه ندهیم که اشخاص و موضوعات اعصابمان را به هم بریزند. این خبر خوبی است.
خبر بد این است که ما مجبوریم برای احساسات و رفتارهایمان مسئولیت پذیر باشیم. در واقع ما نمی توانیم به خودمان بگوییم: "او مرا ناراحت می کند" یا "او آنچنان مرا عصبانی می کند که می توانم گردنش را بشکنم" یا "من افسرده ام چون دارم طلاق می گیرم" یا "کار کلافه ام می کند" یا "بچه ها اذیتم می کنند".
پذیرش مسئولیت در قبال احساسات و رفتارهایمان خیلی مهم است. اما منظور این نیست که شما باید خودتان را بابت رفتار ضعیفتان سرزنش کنید یا مورد حمله قرار دهید.
مسئولیت پذیری به این معناست که شما برای احساسات و اعمالتان مسئول هستید چون این قابلیت را دارید که آنها را جهت دهید و مدیریت کنید. سرزنش کردن خود یعنی شما کل شخصیتتان را بابت بد عمل کردن تحقیر می کنید. مسئولیت پذیری سالم است اما سرزنش کردنِ خود، مخرب است.
در نهایت، ما پیشنهاد نمی کنیم که مردم هرگز نباید درباره ی چیزی احساسی شدید داشته باشند. آنچه می گوییم این است که ما اغلب نسبت به موقعیت ها یا اشخاصی که برایمان مایوس کننده هستند، واکنش افراطی نشان می دهیم. بدین وسیله شرایط را بدتر می کنیم و بخشی از مشکل می شویم.
در آینده مفصل تر به Bها می پردازیم.







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)