دختر گل فروش عزیز
اولا خیلی اسمت رو دوست دارم
من در شرایط شما باشم (بر اساس حدسیاتم خودم رو جای شما گذاشتم) خب چند روزی قطعا عزاداری و مرثیه سرایی میکنم. باهاتون تعارف هم که ندارم احتمالا یه دعوای مفصلی هم با خدا میکنم ... بعد یواش یواش آروم میشم.
یادم میاد تو زندگی من همیشه این من بودم که خودم رو نجات دادم؛ با اینکه اندازه یه کتاب 1000 صفحه ای یا شایدم بیشتر دیگران برام دعا کردن که الهی گرهی تو کارت نباشه، دست به خاک می زنی طلا بشه، مریض نشی، غم نبینی و ...
ولی خب من همه اینها رو دیدم، و البته روزهای سختتری که دلم می خواسته دنیا تموم بشه؛ نه تموم شدن الکی؛ یا فقط مردن خودم تنها، نه!! کلا دنیا خاموش بشه؛ ولی خب نه اون دعاهای بقیه مستجاب شده در حقم و نه خواسته من به سرانجام رسیده ... هی صبح پشت صبح اومده و هی شب شده. یه جایی من به خودم اومدم که ای بابا!! حالا تو هر چی دعا کردی نشد، بقیه هم دعا کردن نشد؛ تلاش کردی نشد؛ نامردی کردن، دروغ گفتن ، اجحاف کردن و ... با دست روی دست گذاشتن درست میشه؟ بعد جواب دادم نه والا !! با گریه کردن درست میشه؟ بعد جواب دادم نه بلا !!
بعد پرسیدم خب پس چی کار کنم؟ بالاخره یه راهی هست که من رو اون شکست، رو اون بدبختی لازم نباشه تمرکز کنم. دنیا هزار وجه و رنگ و لعاب داره خب برم سراغ یه وجه دیگه ش. بعد رفتم و کم کم و یواش یواش از اون حالتی که دلم میخواسته دنیا خاموش بشه در اومدم و دنیا رو رنگی رنگی دیدم.
به نظرت تجربه من می تونه در مورد تو هم موثر واقع بشه؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)