سلام.
فکر میکنم وضعیت من و شما خیلی متفاوت بوده. احتمالا شما دلیل منطقی برای چند ماه غیبتتون داشته اید و بقیه هم مثل شما تا همون موقع وقت داشته اند و احتمالا انگیزه درونی برای کارهاتون داشته اید.
اما من استاد زنگ زده در این مدت، و من جواب ندادم. سراغم رو از بچه ها گرفته اما باز زنگ بهش نزدم و نرفتم. تمام همکلاسی هام ترم 5 دفاع کردن. من الان یک سال غقب ترم. و اینکه هیچ دلیل منطقی و عقلانی برای این مدت نرفتنم دانشگاه نداشته ام. به خصوص که ترم دومم هم نرفتم امتحانا رو بدم و سابقه کم کاری داشته ام. از بغد از عید هم خیلی کم میرفتم دانشگاه. به فاصله دو سه هفته یه بار میرفتم. که اونم هر بارش استاد بهم تیکه مینداخت که دیر اومدی. و مساله دیگه اینکه انگیزه درونی براش ندارم اصلا. الان هم فقط توی اینکه چه جوابی بدم به خانوادم که چی شد، موندم. و گرنه اگر به خودم بود کلا ولش میکردم.
الان اصلا دلم نمیخواد برم سراغش. حتی فکرش رو میکنم دفاع کتم خوشحالم نمیکنه. حتی بگن تا یک سال دیگه هم وقت داری براش، خوشحالم نمیکنه. اصلا شده برام مثل یه اجبار شکنجه اور و نفرت انگیز.
این مدت بارها تصمیم گرفتم برم دانشگاه یا به استاد زنگ بزنم. ولی تا میام شمارشو بگیرم نمیتونم. وقتی میخوام برم، نمیتونم به اون بی میلی شدید درونم غلبه کنم و خودمو مجبور کنم که برم. اونقدر برای رفتن بی میلم که همش ارزو میکنم توی راه رفتن تصادف کنم بمیرم.
البته فقط بحث دانشگاه نیست. هیچ میلی به هیچ چیزی ندارم. و بیش از دو ماهه اصلا از خونه بیرون نزده ام. انگیزه هیچ جایی رفتن ندارم. به خودم باشه حتی حال و میل از اتاق بیرون رفتن و حتی صبح بیدار شدن هم ندارم.
چقدر هر شب دلم میخواد فردایی در کار نباشه.
نه ارزویی دارم نه چیزی کمترین حس شادی بهم میده، نه حتی بدترین رفتارها ناراحتم میکنه. فقط احساس خستگیییی و بی رغبتی عجیبی دارم. نه شادم نه غمگینم. نه راضی ام نه ناراضی ام. دلمم چیزی نمیخواد جز اینکه این عمره تموم بشه. به نظر خودم که من یه شکست خورده ی به تمام معنا در تمام جنبه های زندگی هستم و نه چیزی جبران میشه نه جون و میل جنگیدن و تغییرش رو دارم. به نظر خودم که همون بهتر برم بمیرم








علاقه مندی ها (Bookmarks)