یبار با دوستام زمان مجردی شبای احیا رفته بودیم مجلس. موقع برگشت دوستم گفت آژانس نگیریم داداشش نزدیکه میاد میبرمون خونه
خلاصه همه سوار ماشین داداشش شدیم (ما 4نا عقب و دوتا خواهرای اون آقا جلو) توراه داداشش به خواهرش گفت برای شام فلانجا نگه دارم ساندویج بگیرم؟ (منظورش این بود واس ما غذا بگیره). منم به حساب خودم اروم به دوستای دیگم گفتم ما شام چیکار کنیم؟ یعنی میشه بگیم برای ماهم بگیرن؟ (به شدت گرسنم بود و با لحن مظلومانه ای اینو گفتم)
یعنی دوستم چادراشونو کرده بودن تو دهنشون میخندیدن و منم نمیفهمیدم چرا میخندن
دوستم میگه بعد اینکه شماها رفتین داداشم گفته فقط بگو اون دوستت کی بود که اینقدر بانک بود
و بعد 3 سال ازون جریان همون داداش دوستم ازم خواستگاری کردیعنی فکنم میخواست خودزنی کنه زن شیرین عقل بگیره که خدا بهش رحم کرد
یک بار من داشتم خونه مادرشوهرم جارو برقی میکشیدم اونم با چادر. در همون حین خواهرشوهرم داشت نماز میخوند و پسرم رفت مهرشو برداشت. من با یک دستم دسته جاروی و با دست دیگم اومدم مهرو ازش بگیرم که یکدفعه دسته جارورو کشیدم (کف جارو به زمین چسبیده بود چون خاموشش نکرده بودم و همینطور روشن بودو به خاطر مکشش چسبیده بود زمین) و دسته جارو برگشت خورد تو سر پسرم... خواهرشوهرم وسط نماز بلند زد زیر خنده.... و بقیه خانواده... مونده بودم به خنگ بازی خودم بخندم یا گریه کنم که زدم تو سر پسرم!
(صحنشو واقعا باید میدیدن چقدر خنده دار بود)
اوایلی که بچه دار شده بودیم من همیشه پسرمو میزدم زیر بغلم مثلا از در میخواستم رد شم یا میخواستم بشورمش تو حموم و اغلب هم مهندسی درستی نمیکردم و مقدار فضای مورد نیاز برای رد شدن نمیسنجیدمو یکیمون میخورد به درکم کم فهمیدم وقتی بچم زیر بغلمه باید فضای بزرگتری در نظر بگیرم برای رد شدن از در
یکبار دیگه هم خیلی کار داشتم و پسرم میخواس بیاد بغلم منم با شتاب و بدون تمرکز در یک حرکت با یک دست انداختمش بالا که بیفته رو دوشم اما از کنار شونم رد شدخداروشکر سریع با اون دستم گرفتمش
دقیقا مثل این کلیپا بود که بچه از دستشون میفته! شوهرم از خنده نشسته بود زمین ولی من مونده بودم
گریه کنم یا بخندم!
خلاصه من هرروزم سوتیه نمیدونم از کجاش براتون بگم
- - - Updated - - -
اینم بگمو برم
اولین روز کارآموزیم بود و تو شهرداری با اونی که قرار بود کارآموزی انجام بدم پیشش قرار داشتم
تاحالا همو ندیده بودیم و من داشتم هاج و واج اطرافمو نگاه میکردم که یک آقایی گفت سلام خانم مهندس. منم دورو برمو نگاه میکردم که این آقا داره با کدوم خانم حرف میزنهآخه تاحالا کسی بهم نگفته بود خانم مهندس
بلاخره گفت خانم فلانی (فامیلم) که من فهمیدم منظورش من بودم
گفتم ااا ببخشید با من بودین؟
و کلا طرف گوشی دستش اومد با چه نابغه ای طرفه![]()








یعنی فکنم میخواست خودزنی کنه زن شیرین عقل بگیره که خدا بهش رحم کرد
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)