به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 91

موضوع: دیگه تمومم 2

Threaded View

  1. #17
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    سلام.
    این چند روز سرم خیلی شلوغ بوده، نشد جواب پستهای دوستان رو بدم.

    اول صبا جان... سلام عزیزم. اتفاقا اون تیکه آخرش رو فهمیدم منظورت اون حرف خودم بوده :) من خودم خب دارم سعی میکنم دفاع کنم و خلاص شم. بعد شما خیلی نصیحت وار اگه نمیتونی لذت ببری باید تمومش کنی. خب خودمم دارم همین کارو میکنم. پس دارم چی کار میکنم؟
    البته من کلا حساسم یکم روی اینکه خودم یه چیزی رو بدونم و دیگران بخوان همونو بهم بگن. انگار که خودم حالیم نمیشه. بعد لجم میگیره.
    مامانمم وقتی مثلا دارم آشپزی میکنم و حتی برای یه پیاز داغ هی میاد میگه اینجوری کن اونحوری کن، واقعا لجم میگیره. هی میگم چشم، خودم بلدم. ولی چند بار دیگه که هی بیاد همین حرفو بزنه و هی از بی اعتماذی و نگرانی اینکه من نتونم بیاد توی آشپزی کردنم دخالت کنه، ولش میکنم میگم اصلا خودتون درست کنید.

    خب یکی خودش داره یه کاری رو انجام میده، خب خودش میفهمه. چرا همونو میاید جوری بهش میگید انگار خودش نمیفهمه؟

    ولی اصلا نیاز نبود به عذرخواهی صبای عزیز.
    اون جمله آخرت هم که گفتی همون بهتر من چیزی ننویسم، اصلا هم بهتر نبود. تو نباشی جات توی تالار خیلی خالیه و من خیلی همیشه دلم میخواد نظراتت رو در مورد حرفام بگی. منم تند برخورد کردم. معذرت میخوام. تالار یه صبای قوی و منطقی که بیشتر نداره... :-*

    …............................................... ............................................

    آقا حامد سلام. زیارتتون پیشاپیش قبول. خوش به حالتون.
    ممنون از حضور و مهربانی برادرانه شما. امیدوارم به سلامت برید و برگردید. خیلی التماس دعا.
    .................................................. ................................................

    بهاره جون، من نتونستم درست با استادم ارتباط بگیرم. و طی این مدت که رفتم دانشگاه، حس میکنم کلاهمون زیاد داره میره تو هم. بهش حق میدم از من ناراضی باشه، ولی توی این شرایط داره سنگ اندازی میندازه جلو پام. یه جور بدی هم داره برخورد میکنه و رفتارش جالب نیست. هفته قبل سه روز به من وقت نداد و وقتی هم میرم جوری برخورد میکنه که انگار یه حس سرزنش و منت همراهشه. و اصلا راحت نیستم و خیلی اذیت میشم.
    راستش اصلا هم حالم خوب نیست و به شدت احساس ناامیدی میکنم و احساس اینکه دفاع هم که کنم نه مدرکم ارزشی داره با 7 ترم، نه کارم، نه به دردی میخوره بعدا این مدرک 7 ترمه با معدل متوسط! البته فرشته مهربان میگن به خاطر کمالگرایی منفیه این احساسات. ولی نمیتونم کنترلش کنم.
    .................................................. ........................................

    آقا هادی، خوشحالم که پست ها حداقل به درد شما خورد و آشتی کردید. امیدوارم همیشه با هم در صلح و صفا باشید.

    تازه سه شنبه کمیسیون تشکیل شده. و گفتن شنبه جوابها میاد. امیدوارم قبول کنن. و زمانش هم در حدی باشه که بتونم دو تا مقاله بدم که سر دفاع خیلی هم 7 ترمه بودنه، به چشم نیاد.

    یکی از دوستانم که موضوعش مشابه خودم بود، یکشنبه دفاع کرد. 3 ساعت دفاع خصوصیش طول کشیده بوده! بعد اومده بود چندتا سوالهایی که نتونسته بود جواب بده رو گفت. ولی خدا رو شکر من بلدشون بودم. یکم امیدوار شدم.
    منظورتون از اینکه دنبال جواب نیستند و دنبال توانایی دفاع کردن هستن چیه؟ بدون جواب درست که نمیشه دفاع کرد. بیشتر توضیح میدید؟ یعنی مثلا اگه چیزی رو بلد نبودم خودمو نبازم و مثلا بگم بله، از این دیدگاه هم قابل بررسی هست ولی هدف ما بررسی فلان چیزا بوده که دیدگاهی که شما میگید براش مطرح نمیشه و ما هم بررسیش نکردیم.؟ همچین چیزی مثلا؟
    ......................................... ............... . .......................
    یه غم عجیبی حس میکنم! خیلی بی ربطه، ولی حس و حالم شبیه روزهای بعد از نامزدی پسرخالمه. غم و حال الانم رو من اون موقع توی 8 سال پیش هم داشته ام. روزهای وحشتناکی بود. ولی گذشت. الان هم میگذره. و احتمالا راحت تر و سریعتر هم میگذره، چون بالاخره همون سختی هایی که کشیدم پوستم رو کلفت تر کرده و دیگه اون دختر خیلی ظریف نیستم.

    حتی به خودم امید میدم که مگه یه زمانی وحشت نداشتی که اگه ازدواج نکنی مردم چی میگن؟ حالا ازدواج نکرده ای و مردم دیگه پذیرفتن و حتی بهش فکر هم نمیکنن. حالا هم فوقش یه مدت مردم میگن یه ارشدو 7 ترم طول داد و کار با این مدرک گیرش نمیاد و....، ولی اونم یه زمانی تموم میشه.

    مهم الان اینه که مامان و بابام از این دل نگرانی در بیان و خودمم زودتر خلاص بشم از فشارش.
    و بعدشم دنبال کار باشم. هر کاری که شد. و با پولش بتونم یه کارایی که تا حالا عقب انداخته ام و بهش توجه نکرده ام انجام بدم.

  2. 3 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    tavalode arezoo (جمعه 04 آبان 97), الهه زیبایی ها (شنبه 05 آبان 97), بهاره جون (شنبه 05 آبان 97)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:10 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.