دوستان سلام من منطقی با حرفاتون فکر کردم مخصوصا حرفای خندون
شما راس میگین امکان داره با شکستن این حرمت ها و طلاق از زنم مشکلات زندگی با این دختر بیشتر باشه
به خصوص که الان ۲۴سالشه و من ۳۳
شاید یکی دو سال بعد از ازدواج زده بشه وفیلش یاد هندوستان کنه یا بگه من جوونی نکردم
چون قرار اخر بهم گفت که تو خیلی چیزارو ازم گرفتی
من حس میکنم با همه عشقی که بهش دارم بعد از ازدواج نمیتونم از پس خواسته هاش بربیام
چرا ک اون اول جوونیشه اما من میاز به ارامش دارم
همون بهتر که مثل یهدافسانه تو قلبم بمونه
زندگی الانم بازنم شاید عشق توش نباشه و دوسش،نداشته باشم اما ارامش داره و این که نامردیه رهاش کنم
تو زندگی الانم میمونم و به اون میگم که بیخیال بشه
ولی نمیتونم دلشو ندارم تازه یکی دو هفتس انگیزه زندگی دارم
قبل برگشتش منتظر مرگم بودم
چجوری بهش بگم برو
بهش بگم تموم شد
میدونم بخاطرم جنگیده با خووادش اما منم سختی شو کشیدم
یه راهی بمن پیشنهاد کنین که نه سیخ بسوزه نه کباب
اصلا نگاهش که میکنم قدرت حرف زدنمو از دست میدم
خیلی دوسش دارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)